#آن_نیمه_دیگر_پارت_308


تو دلم گفتم:

آفرين پسر خوب و منطقي! آفرين... همين طوري خوبه...

تينا گفت:

منظورم اين نبود! من فقط خاطره ي خوبي از اين موضوع ندارم... همين... بيشتر دوران زندگيم هم توي آمريکا گذشته... فکر کنم طبيعي باشه که تجربه ي بيرون رفتن با پسرهاي ايراني رو نداشته باشم...

سر تکون دادم و گفتم:

خب حالا پسرهاي ايراني چطورين؟

يه دفعه به شوخي محکم توي بازوم زد و گفت:

خوشگل!

کم کم داشتم قاطي مي کردم... شيطونه مي گفت بلند شم و اون قدر بزنمش که...

تو دلم گفتم:

من چرا اين قدر عصبيم؟



اگه فرمون ماشين زير فشار انگشتام کج و کوله مي شد تعجب نمي کردم... ميل شديدي براي خورد کردن شيشه هاي ماشين با قفل فرمون داشتم... ديدن رضا... آخرين ماموريتم... بدشانسي هام که نمي دونم از چند سالگي گريبانگيرم شده بود... اگه مي تونستم خونسرد بمونم جاي تعجب داشت...

دستم درد گرفته بود... ولي مي ترسيدم انشگتامو شل کنم و اون وقت لرزش دستم لو بره...

به راه افتاديم. يه پرايد آلبالويي جلوم بود که طبق دستور عباسيان بايد دنبالش مي رفتم... به نظرم انتخاب عاقلانه اي بود. آتوسا دختري بود که هميشه فاصله ش رو با آدم حفظ مي کرد... ولي اين تينا عجوبه اي بود... مرتب توي سر و کله ي من مي زد... لباسمو مي کشيد... دست دور گردنم مي انداخت... با اين وضعيت اصلا نمي شد به تجهيزات قبلي که زير شالم قايم مي کردم فکر کرد... انگار عباسيان هم اين دختره رو خوب مي شناخت.

کم کم طاقتم داشت طاق مي شد... به تينا گفتم:

به موهام دست نزن... حساسم.

دستشو توي موهام کرد و عمدا بهمش ريخت... بهش گفتم:

تو صورتم نزن... خوشم نمي ياد...

همين طور که آروم توي صورتم سيلي مي زد با خنده گفت:

من از ته ريش خوشم مي ياد... مثل اون عکست... چرا صورتتو اين طوري سه تيغ کردي؟


romangram.com | @romangram_com