#آن_نیمه_دیگر_پارت_299
نگاه معني داري بهم کرد و ادامه داد:
هميشه با ادب و احترام با خانوم ها رفتار مي کني... حتي قبل از اين که باند رو ترک کني... همون چند سال قبل رو مي گم... اون موقع هم همين طور بودي...
با لحني که سعي مي کرد پدرانه باشه گفت:
مي دونم اين دفعه هم سعي مي کني يه جوري به تينا لطف کني... براي همين بذار برات يه چيزي رو روشن کنم! يه آدم حرفه اي هميشه يه نقشه ي دوم داره که اگه نقشه ي اول عملي نشد نقشه ي دوم رو اجرا کنه... اميدوارم متوجه باشي که با نافرماني کردن فقط خودت رو از بين مي بري... من دقيقا مي دونم چطور اين کار رو پيش ببرم... خودتو بي دليل فنا نکن... من اين دفعه در مقابل نافرماني هات هيچ گذشتي نشون نمي دم...
با نگراني نگاهم کرد...
شايد از توي چشمام مي تونست بخونه که رويا برام روي کاغذ چيزي نوشته...
شايد نقشه اي که توان اجرا کردنش رو نداشتم رو مي تونست پيش بيني کنه...
شايد متوجه دستمالي که بارمان بهم داده بود شده بود...
مي دونستم... مي دونستم حتي اگه همه چيزو بدونه من بايد کار خودمو بکنم... به بهاش فکر نمي کردم... به اين فکر مي کردم که اگه دست روي دست بذارم و کاري نکنم تا ابد نمي تونم خودمو ببخشم...
عباسيان از جاش بلند شد و گفت:
نمي خواستم بذارم اين اتفاق بيفته... به شدت مخالف بودم ولي... گفتم شايد اين طوري متوجه موقعيتت بشي... شايد اين طوري متوجه بشي که ارسلان تاجيک هيچ کاري نمي تونه بکنه... شايد با نااميد شدن اميدهاي واهيت متوجه بشي که تنها راهي که براي نجات خودت و برادرت وجود داره راهيه که من جلوي پات مي ذارم...
دوباره اون لبخند معروفش رو تحويلم داد و گفت:
هيچکس اون بيرون منتظر اومدنت نيست... اون بيرون جز چوبه ي دار چيزي برات نداره... ريسک نکن... عاقل باش...
از اتاق بيرون رفت. روي تخت دراز کشيدم... چي مي گفت؟ يعني چي که ارسلان تاجيک نمي تونست کاري بکنه؟
قلبم توي سينه فرو ريخت... يه لحظه به ذهنم رسيد که مي خواد جسد باباي ترلان رو نشونم بده... قلبم اومد توي دهنم... بي اختيار نيم خيز شدم... چي کار کرده بودند؟
صداي پاهايي رو از بيرون اتاق شنيدم. عباسيان داشت مي گفت:
مي توني ببينيش...
ضربان قلبم اوج گرفت... يه حسي بهم مي گفت که قراره يه آشنا رو ببينم... قلبم محکم تر توي سينه زد... احساس مي کردم دلم داره پيچ مي خوره... صداي عباسيان توي ذهنم تکرار شد:
شايد با نااميد شدن اميدهاي واهيت متوجه بشي که تنها راهي که براي نجات خودت و برادرت وجود داره راهيه که من جلوي پات مي ذارم...
اميد واهي...
سرمو بلند کردم و به مرد جووني که دم در ايستاده بود نگاه کردم... مردي با قد متوسط... چشم و ابروي مشکي... موهاي خرمايي تيره...
تمام تنم يخ زد... دستام بي اختيار مشت شد... با صدايي که به زور در مي اومد گفتم:
romangram.com | @romangram_com