#آن_نیمه_دیگر_پارت_298


ماهان_ اوهوم

تينا_ خيلي زود قهر مي کني ها!

ماهان_ قهر نمي کنم

ماهان_ فقط حوصله ي بچه بازي ندارم

تينا_ حالا کجا بريم؟

ماهان_ مي يام دنبالت بريم يه دور بزنيم

ماهان_ بعدش تصميم مي گيريم کجا بريم

ماهان_ يه کافي شاپي رستوراني چيزي همون نزديکي ها مي ريم

تينا_ اوکي

آدرس رو گرفتم. با راهنمايي عباسيان ساعت هفت قرار گذاشتيم. وقتي از ياهو مسنجر بيرون اومدم عباسيان روي شونه م زد و گفت:

کارت حرف نداشت! آفرين! اگه کارتون براي فردا خوب پيش رفت فقط يه بار ديگه مي ري ديدنش و مي بريش اونجايي که بهت مي گيم... بعد هم مي ري اون ور آب و خلاص مي شي!

از جام بلند شدم. دستامو دوباره توي جيبم کردم. به سمت اتاق خودم رفتم.

خودمو روي تخت انداختم. چشمامو بستم... فکرم به سمت دستمالي که بارمان بهم داده بود پر کشيد... بايد چي کار مي کردم؟

يه جورايي مطمئن بودم تنها راهي که دارم چيه ولي مشکل اينجا بود که من توانايي عملي کردنش رو نداشتم... بعضي راه حل ها... بعضي راه هاي نجات با خوبي کردن و خوب موندن عملي نمي شن...

عباسيان در زد. به مردي که داشت کشورش رو اسير جنگ مي کرد ولي اصرار داشت مودب و صميمي به نظر برسه پوزخند زدم...

لبه ي تخت نشست و گفت:

رادمان... مي دوني... من اگه فقط يه نفر از اعضاي باند رو خوب بشناسم اون يه نفر تويي...

تو دلم گفتم:

شک دارم...

يکي از همون لبخندهاي غمگينش رو تحويلم داد و گفت:

دختر راشدي رو فراري داري... تو پروژه ي آتوسا هم کم نافرماني نکردي... حتي توي مهموني پژمان بدون اين که لزومي داشته باشه به ترلان کمک کردي...


romangram.com | @romangram_com