#آن_نیمه_دیگر_پارت_297
ماهان_ پس زود بدو برو پيش مامانت تا شاکي تر از اين نشده
ماهان_ بهت گفته بودم از بچه مثبت ها خوشم نمي ياد
حالا نگفته بودم ها! ولي مطمئن بودم حرفم شديدا تاثيرگذاره!
صفحه ي چتمون رو بستم. عباسيان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
متوجه هستي که ما اين دختر رو احتياج داريم؟
در حالي که سعي مي کردم نفرت و عصبانيتم رو نسبت بهش کنترل کنم گفتم:
بين اين همه پسر خوش قيافه گشتي و منو پيدا کردي! گير دادي به من! به برادرم! همه ش بحث قيافه بود يا تو دلت به اين قضيه که يه نيمچه استعدادي هم داريم معتقد بودي؟
عباسيان لبخند زد. لبخندهاش عصبيم مي کرد. دوست داشتم با مشت توي صورتش بزنم... اصلا چرا بلند نمي شدم و خفه ش نمي کردم؟ براي چي نمي کشتمش؟ اون وقت همه چيز تموم مي شد... اصلا مهم نبود که بعدش منشيش منو بکشه... وقتي اين مرد رو نگاه مي کردم ياد خون صدف مي افتادم که روي دستم ريخت... ياد اون لحظه اي مي افتادم که آرمان توي ب*غ*ل بارمان...
تازه داشتم مي فهميدم عباسيان چرا بارمان رو کنار گذاشته... آخه اگه بارمان بود بدون ذره اي فکر کردن همين کار رو عملي مي کرد... ولي من... من کي از اين کارها کرده بودم که بار دومم باشه؟
تينا پي ام داد. نگاه معني داري به عباسيان کردم. گفت:
مي خواي راستشو بدوني؟
به پي ام تينا نگاه کردم که نوشته بود:
خب حالا چرا شاکي مي شي؟
عباسيان ادامه داد:
من هميشه به بارمان اعتقاد داشتم... ولي تو يه ذره آقامنشي... نمي گم که بده... ولي به درد من نمي خوري... مي دونستي که فقط اين جايي چون شبيه بارماني؟
جوابش رو ندادم... نگاهي بهش کردم... با اون قيافه ي افسرده و پژمرده ش! انگار از سر مزار عزيزترين کسش بلندش کرده بودند و اينجا اورده بودنش.
عباسيان گفت:
دوست داشتم کس ديگه اي رو جاي بارمان بذارم... کسي که يه ذره حرف شنوتر باشه... نه مثل بارمان افسار گسيخته و ياقي! ولي خب... توي باند آدمي مثل اون نداشتم... ريسک بزرگي بود اگه به کس ديگه اي اعتماد مي کردم...
تو دلم گفتم:
بارمان هم که به خاطر من مجبور بود همه کاري براي شماها بکنه!
تينا دوباره پي ام داد:
هستي؟
romangram.com | @romangram_com