#آن_نیمه_دیگر_پارت_300
رضا...
لبخندي زد و با لحني پر انرژي گفت:
چطوري پسر؟
وارد اتاق شد... من کي از روي تخت بلند شده بودم و وايستاده بودم؟ رضا رو به روم وايستاد. با سر به بيرون اتاق اشاره کرد و گفت:
دلش مثل سير و سرکه مي جوشيد... فکر مي کرد اگه منو ببيني داغون مي شي...
نگاهي به صورتش کردم. دنبال آثاري از شکنجه مي گشتم... حس مي کردم بايد حسابي کبود و زخمي شده باشه... ولي... چرا اين قدر خوشحال بودم؟ قلبم چرا درد مي کرد؟
يه قدم به سمت عقب برداشتم. صدام به زور از حنجره م در مي اومد:
باورم نمي شه...
رضا دستاشو از هم باز کرد و گفت:
چرا؟ مگه با هم شروع نکرديم؟ فقط شما جا زديد من خودمو بينشون جا انداختم...
ديگه مطمئن شدم... عقب عقب رفتم و تکيه مو به ديوار دادم. مي ترسيدم زانوهام سست شه رو روي زمين بيفتم... قلبم ديوونه وار توي سينه م مي زد... سرمو پايين انداختم... رضا... نه... باورم نمي شد...
با صدايي که مي لرزيد گفتم:
اونا برادر منو کشتن...
سرمو بلند کردم... به چشم هاش نگاه کردم... چرا اين قدر خونسرد بود؟
خودم جواب خودمو دادم:
آره... حق داري... برادر تو رو که نکشتن...
شونه بالا انداخت. سرمو بين دستام گرفتم. روي تخت نشستم. رضا بعد از مکثي کنارم نشست و گفت:
مي دونم سخته که آدم يه عمر روي دوستش يه حساب ديگه باز کنه و بعد بفهمه ماجرا يه چيز ديگه بوده...
با عصبانيت سرمو بلند کردم و داد زدم:
romangram.com | @romangram_com