#آن_نیمه_دیگر_پارت_295
تينا پيچيده نبود... خيلي قابل پيش بيني بود. از اون دخترهايي بود که هر لحظه مي تونستي حدس بزني توي دلش چي مي گذره... با خودم گفتم:
حالا اگه ماهان مغرور که هميشه تو قالب شوخي تينا رو مسخره مي کرده و خودشو براش مي گرفته اين بار تحويلش بگيره چي مي شه؟
سرمو پايين انداختم. نمي دونم چرا يه لحظه آرزو کردم اي کاش بارمان کنارم بود... ياد دستمالي افتادم که بهم داده بود... نه! الان وقتش نبود...
سرمو بلند کردم. براي اولين بار خودم به تينا پي ام دادم:
عکس قبليه رو بذار... از اون بيشتر خوشم مي اومد ( ايکون نيشخند)
تينا_ چه عجب! از اين طرفا!
ماهان_ مي دوني که! زياد با نت حال نمي کنم...
تينا_ آره... منم زياد حال نمي کنم...
تو دلم گفتم:
حالا بيست و چهار ساعته آن لاينه ها!
ظاهرا عباسيان که به مانيتور زل زده بود هم همين طور فکر مي کرد:
مثل اين که مي تونيم به رابطه تون اميدوار باشيم!
تينا_ تو نمي خواي اين عکس کنار آي ديتو عوض کني؟
ماهان_ نه!
تينا_ همين يه عکسو داري؟
ماهان_ آره!
تينا_ عکس خودته؟
ماهان_ نه! عکس شوهر عمه م اِ !
تينا_ (آيکون خنده)
تينا_ آخه اينايي که يه عکس دارن معمولا عکساشونو از يه جايي کش مي رن!
ماهان_ اگه شک داري فردا مي يام دنبالت بريم بيرون که منو ببيني
تينا_ اگه شبيه اين عکس نبودي چي؟
romangram.com | @romangram_com