#آن_نیمه_دیگر_پارت_294
نمي تونستم درست انجامش بدم... بعد از اين ماموريت خبري از خارج کشور نبود... صد در صد نمي ذاشتند زنده بمونم... راست يا دروغ من چهره ي اصلي رئيس رو ديده بودم... پس حتما منو مي کشتند...
فقط يه راه داشتم... اين که يه بار ديگه سرکشي کنم... يه بار ديگه ماموريت رو خراب کنم...
قضيه اين نبود که اين بهترين انتخاب بود... استرس به جونم افتاد... قضيه اين بود که اين تنها راه چاره بود...
******
================
عباسيان با سر بهم اشاره کرد و گفت:
زود بيا که تينا آن لاين شده.
دستامو از جيبم در اوردم. آهسته پشت کامپيوتر نشستم. نيم نگاهي به مانيتور کناريم انداختم... معلوم نبود مانيتور کي بود که داشت چک مي شد. منشي کچل عباسيان همين طور که داشت چاي و بيسکوئيت مي خورد به مانيتور زل زده بود.
نگاهمو به ياهو مسنجر دادم. نفس عميقي کشيدم... عباسيان با لحن آرومي گفت:
فقط دعوتش مي کني که بريد بيرون... اصرار مي کني حتما سفره خونه ي (...) باشه... جاي ديگه رو قبول نکن.
نگاهم به آي دي تينا بود که تند تند داشت عکس و استاتوس عوض مي کرد. گفتم:
چهارده سالشه...
عباسيان اصلاح کرد:
پونزده سال!
بدون اهميت به حرفش گفتم:
يه دختر با اين سن هرجايي نمي تونه بياد.
عباسيان شونه بالا انداخت و گفت:
اميدوارم اين قدر براش جذابيت داشته باشي که به خاطرت هرکاري بکنه.
تو دلم گفتم:
چه منطق عجيبي! واقعا که!
romangram.com | @romangram_com