#آن_نیمه_دیگر_پارت_290
آماده اي؟ محبي مي ياد دنبالت و مي برتت...
نگاهي به دور و بر ويلا کردم. نه چيزي براي بردن داشتم... نه آرزويي براي برگشتن... فقط يه چيز بود که سخت بي تابم مي کرد... کسي که جلوم وايستاده بود... کسي که سياهي هاي زيرچشماش از هميشه سياه تر بود... با اون موهايي که دو طرفش رو تراشيده بود... و اون خالکوبي روي دستش...
گفتم:
حالا مي فهمم چرا بدون اين که به کسي چيزي بگي رفتي... بعضي وقت ها فقط بايد بريد و رفت... اون لحظه ي آخر که بخواي وايستي و آخرين تصاوير رو توي ذهنت ثبت و ضبط کني سخت ترين لحظه ست... وقتي يه دفعه مي ذاري و مي ري همه چي آسون تر مي شه...
بارمان لبخند کجي زد و گفت:
وقتي دلت پيش اونجايي باشه که ولش کردي هيچ وقت رفتن آسون نمي شه... خصوصا اگه بدوني يه نفر اونجا مونده که مغزت پر از خاطراتيه که ازش داري...
يه قدم به سمتش برداشتم و گفتم:
من تو کتم نمي ره که ديگه تو رو نبينم... ولي... همه چيز داره به همين سمت مي ره... مي دوني پيش چشم من احتمال برگشتن کمتر از ده درصده...
با بداخلاقي دستش رو توي هوا تکون داد و گفت:
اه! خفه شو! ... من اين چيزها سرم نمي شه...
هميشه وقتي ناراحت بود عصبي مي شد... اشک و آه توي کارش نبود. در عوض ميونش با بداخلاقي خوب بود... سر تکون دادم و گفتم:
بعضي وقت ها دنيا کاري نداره تو چي سرت مي شه و چي سرت نمي شه.
پوزخندي زد و گفت:
من با پررويي واي مي ايستم و اين چيزها رو به دنيا حالي مي کنم.
دستمو جلو بردم. اونم بعد از مکثي طولاني دستش رو جلو اورد... دست همديگه رو محکم فشار داديم... دوست نداشتم ب*غ*لش کنم... يعني... اين طور نبود که دلم نخواد... فقط دوست نداشتم هيچ کاري انجام بدم که رفتنم شبيه به يه خداحافظي ابدي بشه... دست همديگه رو محکم فشار داديم...
گفتم:
وقتي برگردم احتمالش هست که موهاتو عين آدم درست کرده باشي؟
سرش و بي طرفين تکون داد و گفت:
آره... اگه يه مدل خفن تر به ذهنم رسيد...
به چشماش نگاه کردم و گفتم:
سياهي زير چشمات چي؟... اعتيادت...
romangram.com | @romangram_com