#آن_نیمه_دیگر_پارت_289

چه جوري مي خواي در بري؟

خواستم بدون اهميت به حرفش از اتاق خارج بشم که گفت:

جدي مي گم!

از لحنش هم مشخص بود که کاملا جديه... آهي کشيدم و گفتم:

رويا... ولش کن... شما سه تا راه خودتون رو بريد... منم راه خودم رو مي رم.

رويا پوزخندي زد و گفت:

يه چيزي هست که نمي خواي به ما بگي... درسته؟ بارمانم مي دونه... مگه نه به همين راحتي ها اجازه نمي داد که ببرنت.

رو به ترلان کردم. مي دونستم به طرز ضايعي دارم با اين حرف نشون مي دم که مي خوام بپيچونمش. با اين حال گفتم:

برو سر دانيال و کاوه رو گرم کن.

ترلان نچي گفت. با دلخوري نگاهش رو ازم گرفت. همون طور که عين بچه ها پاش رو به زمين مي کوبيد از اتاق بيرون رفت. رو به رويا کردم. يکي از ورق هاي روي ميز رو برداشتم... خودکاري برداشتم و چيزي نوشتم. رويا اخم کرد و گفت:

چرا اين طوري؟

شونه بالا انداختم و گفتم:

احتياط شرط عقله... مگه نه؟

رويا به نوشته م نگاهي کرد. اخم هاش بيشتر توي هم فرو رفت... گفتم:

چيز ديگه اي به ذهنم نمي رسه...

با اضطراب به دست رويا نگاه کردم... تا کجا مي تونست پنهون کاري کنه؟ اگه راضي نمي شد... رويا کاغذ رو برداشت و جوابم رو داد... انگار از نوشته ي روي ورق دريچه اي از اميد به قلبم باز شد...

******



==========



در باز شد... بارمان با اخم هايي که توي هم رفته بود به سمتم اومد. شلوار آديداس سه خط با يه تي شرت جذب سفيد-مشکي پوشيده بود. خنده م گرفت... جذبه ي رئيس فعلي رو با جذبه ي رئيس کت شلواري قلبي مقايسه کردم... همون لحظه اي که محبي جاي بارمان و دانيال رو عوض کرد به سلامت عقلش شک کردم...

اخم هاي بارمان اون قدر توي هم بود که شکستگي ابروش معلوم نمي شد. کوله پشتيش رو يه گوشه انداخت. با سر به خسرو اشاره کرد که بيرون ويلا منتظر باشه. رو بهم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com