#آن_نیمه_دیگر_پارت_288
ماهان: چيزي به اسم امتحان و اينا توي اون کشور وجود نداره؟ ( آيکون خنده )
تينا: چرا... ولي من ديگه اونجا مدرسه نمي رم
ماهان: چرا ؟ ( آيکون تعجب )
تينا: ولش کن
ماهان: اوکي
ماهان: کي ببينمت؟
تينا: نمي دونم.
پوزخندي زدم و گفتم:
ديدي؟ تا يه کم باهاش گفتم و خنديدم پررو شد.
ديگه حساب کار دستم اومد... فهميدم کلا از موضع غرور در برابر تينا نبايد پايين بيام.
ماهان: اوکي... من دارم مي رم
تينا: چه زود
تينا: چون گفتم نمي دونم داري مي ري؟
ماهان: هرچي
ماهان: تا بعد
ماهان: باي
تينا: اوکي... باي
کامپيوتر رو تحويل رويا دادم. رويا ورقه هاي روي ميزش رو مرتب کرد. روي صندلي نشست و با خستگي به مانيتور نگاه کرد... مي فهميدم چي مي کشه... انجام دادن کارهايي که به شدت باهاشون مخالفه... يه جورايي اين حس مشترک بين ما چهار نفر بود... خيلي حس هاي مشترک ديگه هم کم کم داشت بينمون به وجود مي اومد... ولي... من بايد توي نيمه ي راه همه چي رو ول مي کردم و مي رفتم...اي کاش حرف مي زدم... اي کاش با يکي درد و دل مي کردم... اگه مي خواستم مي تونستم با ترلان صحبت کنم... ثابت کرده بود شنونده ي خوبيه... ولي... عادت نداشتم از دردهام بگم... مثل هميشه ساکت موندم...
رويا گفت:
رادمان... اگه تو بري پيش رئيس...
کامل به طرفم چرخيد و گفت:
romangram.com | @romangram_com