#آن_نیمه_دیگر_پارت_287

آخ ياد اون دوراني افتادم که تازه اينترنت و چت و اينا مد شده بود... راهنمايي بودم...

لبخندي زدم و گفتم:

با اون مودم هاي قديمي که صداش تا سر کوچه مي پيچيد...

ترلان با خنده گفت:

استرس اومدن قبض تلفن و کارت اينترنت هاي ده ساعته... هر جمعه با خواهرم و برادرم سه تايي زل مي زديم به صفحه ي مانيتور و ملت و اسکل کرديم.... هميشه هم سر ظهر ياد اين مسخره بازي ها مي افتاديم... صداي مودم مامانمو از خواب بيدار مي کرد... يادش به خير...

خنديدم و گفتم:

نصفه شبها منو بارمان روي کيس کامپيوتر پتو مي انداختيم که صداش کم شه...

رويا هم خنديد. ترلان ازش پرسيد:

تو خاطره ي خاصي نداري؟

گفتم:

نه بابا! اين بچه مثبت بوده...

رويا پوشه ي روي ميزش رو برداشت و آهسته توي بازوم زد... تازه داشتيم رفيق مي شديم... درست همون موقعي که من بايد مي رفتم... شايد براي هميشه...

تينا: ببين من چه قدر مرض دارم که تا اونجا هم سرايت کرده!!!

تينا: مي خواي بيام ازت پرستاري کنم؟

ماهان: پرستاريه از راه دور؟؟!!

تينا: خيلي هم دور نيست

ماهان: آره... خيلي هم دور نيست... با هواپيما 24 ساعت راهه. چيزي نيست که!

تينا: اگه فاصله مون يه کم کمتر از 24 ساعت باشه چي؟ ( آيکون چشمک )

ماهان: چطور؟ مشکوک مي زني... خبريه؟

تينا: اومدم ايران...

ماهان: شوخي مي کني!

تينا: نه... اومدم ايران...

romangram.com | @romangram_com