#آن_نیمه_دیگر_پارت_291
سرشو پايين انداخت و گفت:
مگه اين که ديدارمون بيفته به ده بيست سال ديگه...
فشاري به دستش دادم. سرش رو بلند کرد. گفتم:
براي هرکاري مردي... براي هرکسي... براي آرمان... رويا... من...
نگاهي معنادار بهش کردم و گفتم:
ترلان...
با ناباوري نگاهم کرد... پيش خودش چي فکر کرده بود؟ اين که نمي فهمم نگاهاش به ترلان چه معني مي ده؟
ادامه دادم:
ولي هميشه وقتي به خودت مي رسه مردونگيت ته مي کشه... به اين فکر کن وقتي از اين جا رفتيم دوست داري مامان چطوري ببينتت...
و خودم به اين فکر کردم که هنوز بهش نگفتم چه بلايي سر مامان اومده...
بارمان دستش رو شل کرد... منم... دستمونو از هم جدا کرديم... حرف آخرمو زدم:
اون چيزهايي که تحملشون فراتر از حد توان آدمه رو فقط کنار عقل و شعور مي شه کمرنگ کرد. اين دردها با مواد و اين در و اون در زدن فراموش نمي شن...
نگاهي به پله ها کردم. به رويا گفته بودم که ترجيح مي دم بي سر و صدا برم... گفته بودم که دوست ندارم خداحافظي کنم... با اين حال ديدم که کنار ترلان وايستاده و دوتايي نگاهم مي کنند... براشون دست تکون دادم...
جلوي در ويلا يه ون مشکي پارک بود. خسرو و دوست از خودش گنده تر دو طرف ون وايستاده بودند. سرم رو پايين انداختم و سوار شدم... ون که به راه افتاد چشمامو بستم و سعي کردم خيلي چيزها رو موقتا فراموش کنم... به خصوص برنامه ي فرار بارمان، ترلان و رويا رو... حالا من برنامه ي خودم رو داشتم... برنامه اي که فکر کردن بهش بهم استرس نمي داد... چون به طرز نااميدکننده اي همه چيزش به شانس و اقبال بستگي داشت و من هم... آخر آدم نحس و بدشانس بودم... برنامه اي که هيچ اميدي بهش نداشتم... ولي مي دونستم نهايتا به قيمت جون خودمم که شده انجامش مي دم... اين تنها فکري بود که نمي ذاشت رگه هاي آبي و قرمز توي ذهنم براي هميشه به سياهي تبديل بشه...
******
چشمامو باز کردم... استفاده کردن از ماده ي بيهوش کننده براي اين که متوجه نشم چه قدر طول مي کشه که به مقصد برسيم آخر نامردي بود...
دستي به شقيقه هام کشيدم... سينوس هام درد مي کرد... صاف نشستم... سرم گيج رفت. چشمامو بستم و بهم فشار دادم. سعي کردم تعادلم رو در حالت نشسته حفظ کنم...
کم کم چشمامو باز کردم. يه اتاق خالي با در و ديوار سفيد با يه لامپ کم مصرف آويزون از سقف پيش روم بود. روي يه تخت چوبي با ملافه ي سفيد مچاله شده بودم. پامو روي سراميک يخ اتاق گذاشتم... اينجا کجا بود که گرماي ارديبهشت بهش نرسيده بود؟
از اتاق بيرون رفتم. به يه راهروي تنگ و تاريک رسيدم که کفش يه فرش کوچيک پهن بود... از راهرو گذشتم و به يه سالن بزرگ رسيدم... سقف سالن شيب دار بود و دور لوستر بزرگي که از اون آويزون بود به سبک قديم گچکاري شده بود. کف سالن با سنگ سفيدي با رگه هاي سرمه اي پوشيده شده بود. هيچ فرشي توي سالن نبود. يه دست مبل ته سالن چيده شده بود که روش روکش سفيدي مثل کله قند کشيده بودند. فقط پايه هاي قهوه اي مبل ها معلوم بود... کنار ديوار يه ميز کامپيوتر قديمي با سه کيس و سه مانيتور بود. مردي با سر کچل و عينک ته استکاني روي صندلي چرخدار نشسته بود. هرچند ثانيه يه بار تکوني به صندلي مي داد و روي سنگ سر مي خورد و به مانيتورهاي ديگه سر مي زد.
دو پنجره ي بزرگ که هم قد ديوارهاي بلند بودند طرف چپ سالن رو مي پوشوندند. پرده هاي بلند و ساده ي سفيد رنگ يکي از پنجره ها کشيده شده بود ولي جلوي پنجره ي ديگه مردي با قد متوسط ايستاده بود که دستاشو پشت سرش تو هم گره کرده بود. توي دلم گفتم:
يعني جدي جدي رئيس اينه؟
romangram.com | @romangram_com