#آن_نیمه_دیگر_پارت_283
به اون چشم هاي آبيش که برخلاف پوست سياه زيرچشمش زندگي توش موج مي زد نگاه کردم... يه لحظه همه چيز رو فراموش کردم... تينا... تابستون... تينا قرار بود تير بياد... اين چي مي گفت؟
با ناباوري گفتم:
نه!
بارمان سرش رو به نشونه ي تاسف تکون داد... دستمال رو توي مشتم گذاشت... دستم رو فشار داد... فشاري که يه بار ديگه منو ياد خاطرات پنج شيش سالگيم انداخت... ياد گوشه ي حياطمون... ياد قولي که بهم داد...
منو ياد زماني انداخت که براي اين که من يه زندگي عادي داشته باشم از همه چيز گذشت و براي هميشه خودش رو به اين آدم ها فروخت... به قيمت نفس هاي آزادانه ي من...
و من هنوز محو اون چشم هاي آبي بودم... چشم هايي که بيست و شيش سال نگران تر و با محبت ترين نگاه هاي زندگيم رو نثارم کرده بودند...
فشار دستش رو بيشتر کرد... چرا سرش داد زدم؟... چرا اون حرف ها رو زدم؟... چطور فکر کردم با آزار دادن نيمه ي ديگه م آروم مي شم؟
بارمان سرش رو پايين انداخت... مشتمو باز کردم و به دستمال نگاه کردم...
خيلي آهسته... يه کم با شرمندگي... با لحني مشابه لحن پدري که براي بچه ش کم گذاشته باشه... گفت:
بايد از هم جدا شيم...
========
=============
رويا نگاهي به صورت اخم آلودم کرد و گفت:
چته؟
ترلان هم به صورتم دقيق شد. سري تکون دادم و گفتم:
هيچي...
رويا گير داده بود:
معنيش هيچي نيست...
شونه بالا انداختم و گفتم:
فقط... يه مقدار همه چيز قرو قاطي شده.
romangram.com | @romangram_com