#آن_نیمه_دیگر_پارت_282
يه دفعه ابروهاي بارمان بالا رفت. چشماش گشاد شد و گفت:
همه ي اينها به خاطر دختره ست؟ آره...
قبل از اين که جوابي بدم سيگارش رو يه گوشه پرت کرد. تا اومدم بجنبم يقه م رو چسبيد و گفت:
هيچ وقت به خاطر يه دختر با من درگير نشو... به خاطر يه دختر برادريمون و از بين نبر... حاليت شد؟
دستش رو چسبيدم و گفتم:
چته؟ چرا قاطي مي کني؟
بارمان با صداي بلند گفت:
خوش ندارم بعد اين همه سال برادري مثال زدني يه دختر بياد و دو روزه قاپ داداشم و بزنه... حالا اون دختر هر خري که مي خواد باشه!
دستش و از يقه م باز کردم و گفتم:
به خاطر دختره نيست... فقط حرفات زور داره.
يه کم آروم تر شد... چشم غره اي بهم رفت و گفت:
برادر ساده ي من... من مي دونم دارم چي کار مي کنم... با اين آدم ها دهن به دهن نشو... بذار من با سياست خودم باهاشون رفتار کنم... همه چيز خيلي زود تموم مي شه... خيلي زود...
پشتش رو بهم کرد. پوشه اي که روي ميز بود رو برداشت... گفت:
فقط شايد اون طوري که مد نظرمونه تموم نشه...
پوشه رو دستم داد. يه دستمال کاغذي از جيبش در اورد. خودکاري که روي ميز بود رو برداشت و چيزي نوشت... نگاهم به پوشه بود. پرسيدم:
چي هست؟ ماموريت جديد؟
بارمان همون طور که داشت مي نوشت گفت:
تينا خانوم يه کم زود تشريف اوردن ايران...
احساس کردم خون توي رگ هام يخ زد... نمي دونم توهم زدم که حس کردم قلبم تير مي کشه يا واقعا قلبم تحمل شنيدن اين خبر رو نداشت...
بارمان آهي کشيد و گفت:
مي دوني که معنيش چيه؟
romangram.com | @romangram_com