#آن_نیمه_دیگر_پارت_284
ترلان پرسيد:
مثلا چي؟
نفسمو با صدا بيرون دادم و گفتم:
تينا از مدرسه اخراج شده... اومدن ايران... يه کم کارها جلو افتاده...
رويا چشم هاشو بست و گفت:
واي نه!
سري به نشونه ي تاسف تکون دادم. ترلان که گيج شده بود گفت:
خب چه فرقي مي کنه؟
به صفحه ي مانيتور رويا زل زدم... چشمم به ياهو مسنجر بود. تينا آن شد. بدون اين که واکنشي نشون بدم گفتم:
فردا مي يان دنبالم... بايد از اينجا برم.
رويا يه گام به سمتم برداشت و گفت:
کجا؟
نگاهم هنوز به مانيتور بود. با صدايي گرفته گفتم:
هيچ کس ديگه اي نبايد در جريان جزئيات ماموريتم باشه... براي همين... منتقلم مي کنند پيش خود رئيس...
ترلان و رويا خشک شدند... ادامه دادم:
هرکاري که لازمه انجام بديد بدون من انجام بديد...
ترلان گفت:
اما...
رويا گفت:
مطمئني مي برنت اونجا؟ براي چي رئيس بايد همچين ريسکي کنه؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com