#آن_نیمه_دیگر_پارت_275
آتوسا گفت:
چرا؟ ما که ظاهر موجهي داريم... کاري هم نمي کنيم که!
شونه بالا انداختم و گفتم:
مي دونم... ولي بعضي وقت ها گير دادنشون بي حساب کتابه.
آتوسا با حالت خيلي ملوسي مژه هاش رو بهم زد و گفت:
فقط يه دقيقه... باشه؟
مگه مي شد به اين حالت جواب منفي داد؟ چيزي نگفتم. زيرچشمي اون طرف خيابون رو نگاه کردم... پس مجيد کجا بود؟ سرم و به اون سمت چرخوندم... مجيد نبود... قلبم توي سينه فرو ريخت... يه کم عقب تر رو نگاه کردم... خبري از موتوري ها نبود... دختري که توي کافي شاپ مراقبمون بود رو ديدم... همون طور که نگاهش بهم بود داشت سوار ماشينش مي شد... يه دفعه صداي موتور رو از رو به روم شنيدم. سرم و چرخوندم...
موتور با سرعت به سمت آتوسا کج شد... داد زدم:
مواظب باش...
دير شده بود... به سمت آتوسا دويدم.... و لحظه اي بعد... صداي جيغ بلندي به گوش رسيد و مجيد با سرعت از کنارم رد شد...
========
قلبم توي سينه فرو ريخت. چند رهگذر به سمت آتوسا دويدند. مجيد از پشت سرم گفت:
خراب کاريت و جمع کن!
با حرص نفسمو بيرون دادم و گفتم:
حساب تو رو هم مي رسم.
روي زمين و کنار آتوسا زانو زدم. صورتش از درد توي هم رفته بود. زانوش رو چسبيد. صداي آه و ناله اش بلند شد. از بين دو سه نفري که دورمون جمع شده بودند سرک کشيدم. خبري از اون مامور پليس نبود. با اين حال استرس پيدا کرده بودم. سريع زيرب*غ*ل آتوسا رو گرفتم و گفتم:
بيا بريم درمانگاه!
بارمان توي گوشم گفت:
گندت بزنن رادمان! پاتو توي درمانگاه نمي ذاري! فهميدي؟
romangram.com | @romangram_com