#آن_نیمه_دیگر_پارت_274
سعي کردم خيلي توي ذهنم به گذشته برنگردم... به اندازه ي کافي (( حال )) برايم پيچيده شده بود... نيازي نبود که غصه هاي گذشته رو توي دلم زنده کنم. گفتم:
از اين جهت بهتون غبطه مي خورم... کنار همه ي مشکلاتي که توي زندگي هرکسي وجود داره شغلي داريد که مي تونيد با انجام دادنش خيلي چيزها رو فراموش کنيد.
آتوسا لبخندي زد و گفت:
منم به شما غبطه مي خورم... بابت اين که خواهري داريد که هميشه کنارتونه... اينکه خانواده داريد... هرچند کوچيک... اين چيزي بوده که من هميشه دنبالش بودم ولي توانايي به دست اوردنش رو نداشتم.
تو دلم گفتم:
اي بابا! کدوم خانواده؟!
شونه بالا انداختم و گفتم:
آدم ها هميشه از چيزي که دارن شاکين و چشمشون دنبال چيزهاييه که ديگرون دارند.
سرش رو به نشونه ي تاييد تکون داد.
ليوان هامون خالي شده بود... آتوسا کيکش رو خورده بود و باقي موندش هم با چنگال خورد کرده بود. ديگه وقت رفتن رسيده بود...
بلند شديم و از کافي شاپ بيرون رفتيم. کمي دورتر از کافي شاپ يه پارک کوچيک بود. مردي رو ديدم که ماسک زده بود و روي زمين نشسته بود و تار مي زد. آتوسا داشت با علاقه ي خاصي به اين منظره نگاه مي کرد. به سمتم برگشت و گفت:
بريم اون سمت؟
نمي تونستم نه بيارم. با سر جواب مثبت دادم. آتوسا جلوتر راه افتاد. چشمم به مجيد افتاد که از اون طرف خيابون بهمون خيره شده بود. با سر به پارک اشاره کردم. مجيد با سر جواب منفي داد. قلبم توي سينه فرو ريخت... مجيد دوباره سرش رو به نشونه ي نفي تکون داد. مشتش رو جلوي دهنش اورد و فهميدم که داره گزارش مي ده. منم آهسته داشتم دنبال آتوسا مي رفتم... چند ثانيه بعد بارمان توي گوشم گفت:
نرو سمت پارک...
مغزم به سرعت به کار افتاد... راهي به ذهنم نمي رسيد که آتوسا رو منصرف کنم... دو دقيقه گوش کردن به آهنگ که اين حرف ها رو نداشت... بارمان تکرار کرد:
نرو سمت پارک... پليس توي پارکه...
چه جوري مي تونستم بهش بگم فقط مي خوايم از جلوش رد شيم؟ يه دفعه چشمم افتاد به ماموري که داشت توي پارک گشت مي زد... پشتش به ما بود و خيلي باهامون فاصله داشت. گفتم:
آتوسا!
به سمتم چرخيد... فهميدم بدون هيچ پسوند و پيشوندي صداش کردم... عيبي نداشت... آسمون که به زمين نمي اومد...
با سر به مامور اشاره کردم و گفتم:
مي خواي اون طرفي نريم؟ شنيدم جديدا خيلي گير مي دن.
romangram.com | @romangram_com