#آن_نیمه_دیگر_پارت_273
شونه بالا انداختم و گفتم:
آخه فکر نمي کنم کار درستي باشه که سر آدم مرتب سمت خانوم ها بچرخه...
بارمان توي گوشم گفت:
آره جون عمه ت!
خنده م گرفت ولي جلوي خودمو گرفتم و به يه لبخند تبديلش کردم. موضوع رو عوض کردم و پرسيدم:
راستي کارهاتون خوب پيش رفت؟
لبخندي زد و گفت:
بله... آقاي صدرا خيلي کمک کردند... امروز هم استاد نمونه کارهامو نگاه کردند و بهم قول دادند که منو چند جا معرفي کنند و توي کار نمايشگاه هم کمکم کنند... واقعا ممنونم که آقاي صدرا رو معرفي کرديد. سرم اين چند وقت خوب گرم شد... واقعا به اين موضوع احتياج داشتم.
سر تکون دادم و مودبانه گفتم:
خوشحالم تونستم کاري انجام بدم.
آتوسا کمي از کيکش خورد و گفت:
ولي برام جاي سواله که چرا بهم کمک کرديد... آخه ما که خيلي همديگه رو نمي شناسيم...
نگاهش روي ليوانم که هنوز محتوياتش به نصف هم نرسيده بود موند... برام سنگين بود... اي کاش به جاش يه قهوه سفارش مي دادم...
شونه بالا انداختم و گفتم:
راستش... چطوري بگم؟ علاقه ي شما به نقاشي منو ياد علاقه ي خودم به چيزهايي مي اندازه که اون قدر شجاعت نداشتم که براي به دست اوردنش تلاش کنم... من دوست داشتم تربيت بدني بخونم... عاشق ورزش کردن بودم ولي... محکوم شغل هاي از پيش تعريف شده ي اين جامعه شدم... دکتر شدن ... مهندس شدن... محکوم آرزوهاي مادرانه و افتخارهاي پدرانه...
متوجه شدم ناخودآگاه به جاي اين که براي آتوسا خالي ببندم اين بار راستشو گفتم. آره... اين حقيقت بود... دوست داشتم براي به دست اوردن دل مادري که هميشه توي خونه غرق رنج و عذاب مردهاي دور و برش بود... شوهر و پسرهاش... سراغ رشته اي برم که توي ليست علايقم دوم بود...
آتوسا پرسيد:
يعني علاقه اي به کارتون نداريد؟
به چشم هاي تيره و خوش حالتش نگاه کردم... توي وجودش فقط ملاحت بود... بي اختيار آدمو وادار به لبخند زدن مي کرد... گفتم:
ازش بدم نمي ياد ولي...
ياد شغلم توي بيماريستان افتادم و گفتم:
اگه هر روز قرار باشه صبح پاشي و بري سر کاري که توي دلت عشقي نسبت بهش احساس نمي کني کم کم برات خسته کننده و عذاب آور مي شه...
romangram.com | @romangram_com