#آن_نیمه_دیگر_پارت_276


به آتوسا کمک کردم که بلند شه. خواست ازم فاصله بگيره ولي نتونست تعادلش رو حفظ کنه و به دستم چنگ زد. بازوي چپش رو با دست گرفتم. دست راستم رو دور کمرش انداختم و در حالي که با نگراني اطرافم رو نگاه مي کردم آتوسا رو پشت ماشين سوار کردم.

سريع سوار شدم و پامو روي گاز گذاشتم. بارمان گفت:

رادمان خودم کله ت و مي کنم! داري کدوم گوري مي ري؟

بدون توجه به بارمان عينک دوديم و زدم و موهام و روي گوشم ريختم... بي فايده بود... موهام به زحمت تا وسط لاله ي گوشم مي رسيد.

به آتوسا گفتم:

نگران نباش... الان مي رسيم.

بارمان با عصبانيت گفت:

رادمان حاليته که به جرم قتل عمد تحت تعقيبي؟ داري چه غلطي مي کني؟

سرمو به سمت آتوسا چرخوندم و گفتم:

مي ريم درمانگاه... الان مي رسيم.

بارمان ديگه داشت داد مي زد:

اي درد و درمانگاه! اي مرض! پسره ي نفهم! مجبورم نکن که بگم همين الان از ماشين پياده ت کنند!

از توي آينه به آتوسا نگاه کردم. موهاش توي صورتش ريخته بود. زانوي شلوارش از خونش خيس شده بود. لب هاشو گاز مي گرفت که صداي آه و ناله ش بلند نشه. چشم هاشو بهم فشار مي داد و مشخص بود که درد وحشتناکي داره... بارمان هم عين شيطان رجيم در گوشم حرف مي زد و وسوسه م مي کرد که بي خيال رسوندن آتوسا بشم.

_ برادر من... عزيز من... نکن... اين کارو با خودت نکن!

_ مي گيرن مي برن اعدامت مي کنند...

_ اين دختره ي ( ... ) رو ول کن... کاري که بهت مي گم و بکن!

_ يه کلمه حرف بزن ببينم اصلا صدام و مي شنوي؟

_ حالا يه امروز بايد دهقان فداکار مي شدي؟

يه فحش ناجور نثارم کرد... نمي دونم حواسش بود که مادر و خواهر نداشته ي من مادر و خواهر نداشته ي خودش هم مي شه يا نه؟!

رو به آتوسا کردم و گفتم:

شماره ي بابات و بده... بايد باهاش حرف بزنم... مي خوام آدرس اينجا رو بدم.


romangram.com | @romangram_com