#آن_نیمه_دیگر_پارت_266
رويا چشم غره اي به بارمان رفت. بارمان با بداخلاقي گفت:
زود باش!
رويا گفت:
بارمان اين قرار ما نبود!
بارمان گفت:
ورود برادر منم به اينجا توي قرارمون نبود! قرار بود ازش محافظت کني.
رويا عصباني شد و گفت:
بي انصاف! مي دوني که هيچ جوري نمي تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم... در ضمن! سروان راشدي هم توي برنامه مون نبود... خيلي چيزها از کنترل خارج شد.
بارمان با سر به در اشاره کرد و گفت:
پس برو تا بقيه ي چيزها هم از کنترل خارج نشده!
رويا تسليم شد. با اخم و تخم از انباري خارج شد و در رو بهم کوبيد. بارمان رو به ما کرد و گفت:
خب...
با دست چشماش و ماليد و گفت:
من و رويا با هم يه قرار مدارهايي داشتيم.
وسط حرفش پريدم و گفتم:
بهتر نيست از اول بگي؟ از اونجايي که رويا از پست بالاتر به اينجا رسيد؟
بارمان دستش رو پايين انداخت و گفت:
اسم اين زن رويا نيست...
نمي دونم چرا قلبم توي سينه فرو ريخت. من و رادمان سر و پا گوش شديم. بارمان ادامه داد:
اسمش آمنه ست... خلاف کار هم نيست... جاسوس وزارت اطلاعاته...
romangram.com | @romangram_com