#آن_نیمه_دیگر_پارت_267
=========
دهن من و رادمان از تعجب باز مونده بود. من با ناباوري گفتم:
نه!
رادمان گفت:
اينجا چي کار مي کنه؟
بارمان گفت:
جاسوسي مي کنه... سوال هايي مي پرسي ها!
گفتم:
پس چرا جلوي اين ماجرا رو نمي گيره؟
بارمان گفت:
چطوري بگيره؟
رادمان گفت:
از اول توضيح بده ببينيم ماجرا چيه.
بارمان گفت:
زبون به جيگر بگيريد تا بگم!
من و رادمان مثل بچه هاي حرف گوش کن ساکت شديم و به بارمان زل زديم. بارمان با لحني آهسته گفت:
همون موقعي که اوايل تغيير کار باند بود آمنه وارد ماجرا شد... من ازش خيلي نمي دونم... مسلما قضيه اين بود که به عنوان عامل نفوذي وارد باند شد... ولي يه چيزي رو خوب مي دونم... اين که آمنه تازه کار بود.... شايد بدون هيچ سابقه اي ... هيچ کدوم از اعضاي باند نتونستن با وجود سرويس هاي اطلاعاتي قويشون از اين آدم چيزي در بيارن.
رادمان پرسيد:
چه جوري تونست وارد بشه؟
romangram.com | @romangram_com