#آن_نیمه_دیگر_پارت_265

بارمان يه کم صداش و بالا برد و گفت:

ه*و*س؟... ه*و*س؟... تو به مني که يه عمر دنبال اين چيزها بودم داري ياد مي دي ه*و*س به چي مي گن؟ تو فکر مي کني من الان دنبال ه*و*س بازيم؟ رويا داري همه ي احترامي که بينمون بوده رو از بين مي بري! متوجهي؟ تو هميشه سرت توي کار خودت بوده ولي...

رادمان با سر بهم اشاره کرد که وارد اتاق بشيم. چشمام از تعجب گشاد شد. سرم و به نشونه ي نه تکون دادم. رادمان بازوم و گرفت و يه دفعه دوتايي وارد شديم. بلافاصله بارمان و رويا ساکت شدند. رادمان در و پشت سرش بست و گفت:

فکر مي کنم شما دو تا يه توضيح به ما بدهکاريد!

رويا خيلي خشک و جدي گفت:

برو از جلوي در کنار!

رادمان گفت:

نوچ!

بارمان با نگراني گفت:

الان نه! دانيال و کاوه مي فهمند.

رادمان گفت:

فکر نمي کنم که قرار باشه شما دو تا باهم فرار کنيد و ما رو اينجا قال بذاريد!

گفتم:

در ضمن! من و رادمان توي سن و سالي نيستيم که ديگرون مثل بچه ها باهامون رفتار کنند و بخوان برامون قهرمان بازي در بيارن! ... بارمان براي رادمان توضيح مي ده و رويا براي من!

و طلب کارانه به رويا نگاه کردم. رويا پوفي کرد و دست به کمر زد. محکم گفت:

نه!

بارمان رو به رويا کرد و گفت:

آخرش که چي؟ بايد بهشون مي گفتيم ديگه!

رويا بازم گفت:

نه!

بارمان تغيير موضع داد. اخم کرد و با تحکم گفت:

برو پايين و سر اون دو تا سرخر و گرم کن!

romangram.com | @romangram_com