#آن_نیمه_دیگر_پارت_264
آره... خيلي بهتر شده... بعضي وقت ها اذيت مي کنه ولي ديگه مثل سابق نيست.
وارد اتاق شديم و بعد دوباره گوشمون و تيز کرديم. پچ پچ ها از سر گرفته شده بود. رادمان با سر اشاره کرد که به سمت انباري بريم. پاورچين پاورچين و بي صدا به اون سمت رفتيم و گوش وايستاديم. بارمان داشت مي گفت:
رويا... خيلي تند داريم پيش مي ريم... زودتر از اون چيزي که پيش بينيش و کرده بوديم داريم به موضوع نزديک مي شيم.
رويا هم مثل بارمان آهسته گفت:
تو که موقعيتت خوبه... فقط داري اين دست و اون دست مي کني... از موقعيتت استفاده کن! اين داداشت چشم و گوش بسته به نظر نمي ياد... خودش از پس تينا برمي ياد.
بارمان گفت:
مشکلم اين نيست.
لحن رويا حالتي تهديدآميز به خودش گرفت:
اين دفعه نوبت منه که بهت يادآوري کنم اگه بزني زير همه چي منم مي زنم زير همه چي؟ حواست هست بيرون اين ديوارها چي منتظرته؟ مي خواي با يه پرونده ي سنگين و اعتياد کجا بري؟ تو کسي رو جز من نداري.
بارمان پوزخندي زد و گفت:
اگه من نبودم تو بايد تا ابد اينجا مي پوسيدي... من نبودم تا ابد بايد براشون کار مي کردي. من اميدتم... تنها اميدت!
رويا گفت:
قبل از اومدن اين دختره همه چي داشت درست پيش مي رفت. تو نمي فهمي که بايد ول کني و بري دنبال کارت؟ مي دونم به خاطر اين دختر موندي.
لحن بارمان کمي عصبي شد:
بذارمش پيش دانيال و برم؟
ضربان قلبم بالا رفت. رويا هم عصباني شد:
پس من اينجا چي کاره م؟
بارمان گفت:
دلم آروم نمي گيره.
من چرا داشتم با دمم گردو مي شکستم؟ رويا با حرص گفت:
احمق نشو... اين پست رو خدا برامون رسوند. بارمان! برو... مگه نه بعد رفتن رادمان و ماجراي تينا کار هممون تموم مي شه. دارم بهت اخطار مي دم... اگه اين دختره رو ول کردي که هيچ! اگه نه همه ي قرار مدارهامون به هم مي خوره. تويي که يه روز به خاطر مردمت اعتياد رو انتخاب کردي چطور نمي توني به همين خاطر از يه ه*و*س بگذري؟
romangram.com | @romangram_com