#آن_نیمه_دیگر_پارت_263

چه جوري تو رو انتخاب کردند؟!

بارمان پوزخندي زد و گفت:

ولي اصلا اين که تو رو کنار زدند جاي تعجب نداره!

دانيال با حرص نفسش و بيرون داد و گفت:

نصفش برمي گرده به داداش تو! بقيه ش هم برمي گرده به راضيه اي که زير دست تو بوده. همه ي اين آتيش ها از گور تو بلند مي شه.

بارمان ابروش رو بالا داد و گفت:

حواست هست خسرويي که يه روز زور بازوش و به رخمون مي کشيدي الان زير دست منه؟

دانيال ساکت شد. عصبي شده بودم. از جام بلند شدم. به اندازه ي کافي شاهد دشمني و کينه بودم. دست پخت دانيال هم که از من بدتر بود... دست کم من مي دونستم اگه ادويه ي درست و حسابي به مرغ نزني هم بوش هم مزه ش غير قابل تحمل مي شه.



عصر بود. تازه از وظيفه ي جان کاه! تميز کردن آشپزخونه مرخص شده بودم که رادمان هم با يه ب*غ*ل کرم و لوسيون از دستشويي بيرون اومد... من نمي فهميدم آدمي به خوشگلي اون مگه نيازي هم به خوشگل تر شدن داشت؟

همگام با هم از پله ها بالا رفتيم و من گفتم:

حالا اين کرم ها اثري هم داره؟

رادمان ابرو بالا انداخت و با لحن بامزه اي گفت:

نمي بيني مثل ماه شب چهارده شدم؟!

خنديدم و گفتم:

اون به خاطر اينه که دو پرس غذا خوردي!

به بالاي پله ها رسيديم. صداي پچ پچي از انباري به گوشمون رسيد. يه کم دقت کرديم. بارمان و رويا بودند. نگاه مشکوکي بهم کرديم. صداي پچ پچ قطع شد.

رادمان چشمکي بهم زد. با سر به اتاق خودشون اشاره کرد. متوجه منظورش نشدم ولي رادمان با لحني معمولي مکالمه مون رو ادامه داد:

منظورت اينه که آب رفته زير پوستم؟

و به سمت اتاقش رفت. حالا متوجه منظورش شده بودم. دنبالش رفتم و گفتم:

معده ت چطوره؟ بهتره؟

رادمان گفت:

romangram.com | @romangram_com