#آن_نیمه_دیگر_پارت_262
رويا لباسش رو مرتب کرد و گفت:
عجيبه؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
کم نه... فکر مي کنم يه زن... توي سن تو... ديگه حجاب براش به معني اجبار نيست... به معني عادت هم نيست... پشتش بايد يه اعتقاد باشه.... يه دليل...
رويا گفت:
هيچ چيزي بي دليل نيست.
سرم و به نشونه ي تاييد تکون دادم و گفتم:
آره... ولي من نمي تونم آدم خلاف کاري که حجاب براش مهمه ولي جون آدم ها برايش مهم نيست رو درک کنم.
با بي اعتنايي از کنارم رد شد و گفت:
منم نمي تونم يه دختر عاقل و بالغ رو که عاشق يه معتاد شده رو درک کنم.
پوزخندي زدم... تازه داشتم عمق حرف راضيه رو مي فهميدم... انگار هيچ چيز اون طوري که به نظر مي اومد نبود! تو دلم گفتم:
ته و توي کار تو اين يکي رو هم در مي يارم.
******
_ خاک تو سرت با اين غذا درست کردنت!
دانيال بازم هيچي نگفت. بارمان ظرف غذا رو پس زد و گفت:
مخصوصا به مرغ نمک اينا نزدي آره؟
دانيال براي اولين بار بعد از ورودش به ويلا حرف زد:
اگه ناراحتي برو تو قرارگاهت... لازم نيست اينجا بموني.
بارمان با لحن تندي گفت:
تو توي موقعيتي نيستي که براي من تعيين تکليف کني.
دانيال آهسته گفت:
romangram.com | @romangram_com