#آن_نیمه_دیگر_پارت_258


مي شه نري؟

کمرش و راست کرد و با حالت طلب کارانه اي نگاهم کرد. خجالت زده گفتم:

خب... معذرت خواستم ديگه!

با لحني که رنجيدگي ازش مي باريد گفت:

تو به خاطر حرف راضيه به من شک کردي؟... راضيه؟؟؟!!!

گفتم:

خب... آخه... حتما منظور خاصي داشت که قبل از رفتن و فرار کردن اومد و اين حرف رو بهم زد. ازم بابت کارهايي که کرده بود معذرت خواهي کرد و اين جمله رو گفت. منم ناخودآگاه به همه چيز مشکوک شدم. همون شب هم يه دفعه سر و کله ي محبي پيدا شد و جاي تو رو با دانيال عوض کرد.

چيزي نگفت... سکوت بارماني که هيچ حرفي رو بي جواب نمي ذاشت خيلي معني داشت. گفتم:

نمي ري؟

انتظار هرچيزي رو داشتم جز اين که... يه دفعه تغيير موضع بده و لبخند بزنه...

لبخندي پر از شيطنت زد و گفت:

آخه اگه نرم ابهتم زير سوال مي ره... پيش خودت فکر مي کني با يه حرف مي توني رفتن و نرفتن منو تعيين کني.

ابرو بالا انداختم و با تقليد از لحن شيطنت آميزش گفتم:

با يه حرف داشتم مجبورت مي کردم بري... حالا نمي شه با يه حرفم بموني؟

ساک و برداشت و گفت:

اگه اون يه حرف (( معذرت مي خوام )) باشه... نه... نمي شه... با يه حرف بهتر چرا...

مي دونستم دوباره شيطونيش گل کرده و دلش مي خواد بهش ابراز علاقه کنم... ولي عمرا! اصلا روم نمي شد زل بزنم توي چشم يه پسر... اونم پسري به پررويي بارمان... و بگم دوستت دارم... عمرا! پشتم و بهش کردم و در حالي که به سمت در مي رفتم گفتم:

من حرف بهتري نمي شناسم.

همين که پام و از در بيرون گذاشتم گفت:

ترلان! گفتي راضيه چي گفت؟

به سمتمش برگشتم و دوباره تکرار کردم:


romangram.com | @romangram_com