#آن_نیمه_دیگر_پارت_257
تنها چيزي که وقتي خماري بهم فشار مي اورد بهم اميد مي داد اين بود که اگه دارم خودم و از بين مي برم در عوض دارم جون خيلي ها رو نجات مي دم... اين چيزيه که تا آخر دنيا هيچکس نمي فهمه... تنها روياي من اين بود که فقط يه نفر... يه نفر پيدا شه که منو اين قدر بدبخت نبينه... وقتي ديدم منو نگاه مي کني و به جاي اين که صورتت و از نفرت جمع کني مي خندي... وقتي ديدم به جاي اين که ازم دور شي بهم تکيه مي کني... فکر کردم تو همون آدمي... فکر کردم به عنوان کسي که هيچ وقت آرزوهاش توي اين دنيا براورده نشد توي بدترين موقعيت زندگيم تنها رويام و دارم به عينيت مي بينم... چه قدر اشتباه کردم...
دستش و پايين انداخت. از اتاق بيرون رفت. اعصابم بهم ريخته بود. نمي دونستم چرا ولي نمي تونستم يه جا بند شم. قبول داشتم که يه خورده گند زده بودم و تند رفته بودم. بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم... اين دفعه جدي جدي داشت وسايلش رو جمع مي کرد... اين بار قلبم با ديدن اين صحنه تو سينه فرو ريخت... دوباره دلم هوايي شده بود... توي نور قرمز براي چند ثانيه بارمان رو نگاه کردم که داشت وسايلش رو توي ساک مي چپوند. گفتم:
حالا تويي که بچه شدي.
با کلافگي گفت:
هرچي!
گفتم:
تو که گفتي نمي ري!
ساک روي روي تخت انداخت و گفت:
بهونه تينا رو اوردم که بمونم و نذارم دانيال اذيتت کنه... ولي ديدم اشتباه کردم. تو با اين نيش زبونت از پس خودت برمي ياي.
دستي به سرم کشيدم که کم کم داشت درد مي گرفت. وارد اتاقش شدم و گفتم:
خب من... من فقط تعجب کردم که چرا تو رو به عنوان رئيس انتخاب کردند... تو از ماموريت مهمي سرپيچي کرده بودي... منطقي نبود تويي که ثابت کرده بودي بهشون وفادار نيستي رو براي اين پست انتخاب کنند.
پوزخندي زد و گفت:
از وفاداريم نبود... توي اين موقعيت اونا فقط به يه نفر احتياج داشتند که يه مقدار با سياست تر از دانيال پيش بره. اونا منو شناختند... تو نشناختي... اونا فهميدند که کارهاي من از روي سياسته... تو همه ي کارهاي منو به حساب فريبکاري گذاشتي.
با بداخلاقي سرش و بلند کرد و گفت:
براي چي اينجا وايستادي؟... حرفات تموم نشد؟ عيبي نداره... با نصف حرفات اون اثري که مي خواستي و گذاشتي...
شونه بالا انداختم و گفتم:
ديروز... قبل از اين که راضيه بره اومد پيشم و گفت که هميشه همه چيز اون طوري که به نظر مي رسه نيست... منم به همه چيز بدبين شدم.
سرش و به نشونه ي تاييد تکون داد و گفت:
درست مي گه... حالا ديدي که ماجراي منم اون طوري که به نظر مي رسيد نبود؟
به سمتش رفتم و آهسته گفتم:
معذرت مي خوام...
خواست زيپ ساک رو ببنده که ساک رو کنار کشيدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com