#آن_نیمه_دیگر_پارت_259
گفت هميشه همه چيز اون طوري که به نظر مي رسند نيستند...
بهت زده بهم زل زد. قلبم توي سينه فرو ريخت. دوباره وارد اتاق شدم و گفتم:
اين يعني چي؟
ماتش برده بود... يه دفعه به خودش اومد و روي تخت نشست. اضطراب به جونم افتاد. گفتم:
بگو ديگه بارمان!
سري تکون داد و گفت:
هميشه اين موضوع يه گوشه ي ذهنم بود ولي به خودم مي گفتم شايد اشتباه مي کنم... ولي نه... ديگه مطمئن شدم که اشتباه نيست...
قبل از اين که چيزي بگم دستم و گرفت و گفت:
ما از اين جا مي ريم... باشه؟ خيلي زود... خيلي زودتر از اوني که فکرش رو بکني.
دستم و فشرد. يه لحظه سکوت بينمون برقرار شد... به چشم هاي هم نگاه کرديم... دست من داغ شده بود يا اون؟... ضربان قلب اونم مثل من بالا رفته بود؟
آهسته گفت:
اين قدر وحشتناکم؟ از من بدت مي ياد چون معتادم؟
خواستم بگم اگه معتاد نبودي به خاطرت همه ي حد و مرزها رو زير پا مي ذاشتم ولي... زبونم نچرخيد... چند دقيقه از اون لحظه اي که پيش خودم گفتم زبون من براي زدن هر حرفي مي چرخه مي گذشت؟ پس چرا لال شده بودم؟
دستمو به سمت خودش کشيد و يه کم بهم نزديک شديم... آهسته گفت:
من حاضرم خيلي کارها به خاطرت بکنم ولي... نمي شه اين بدي رو کنار همه ي اين کارها از من قبول کني؟
مثل خودش آهسته گفتم:
چرا نمي شه ترک کني؟ ... چرا نمي شه بين اون کارهايي که حاضري برام بکني اين کار رو هم جا بدي؟
چيزي نگفت... تو ذهنم دنبال دليلي براي سکوتش گشتم... منو به سمت خودش کشيد. بي اختيار خودم و عقب کشيدم... ديگه نتونستم سرم و بالا بگيرم. دستم و از دستش بيرون کشيدم و به سمت در رفتم. قبل از اينکه وارد راهرو بشم به سمتش چرخيدم. کنار پنجره وايستاده بود و به رنگ قرمز پخش شده روي پنجره زل زده بود. نور قرمز روي صورتش افتاده بود... نمي دونم چرا... ولي يه لحظه نه اون سياهي هاي زيرچشمش و ديدم... نه جاي لکه هاي روي بازوش رو... مردي رو ديدم که خيلي شبيه رادمان بود... اشک توي چشمم حلقه زد... زيبايي صورتش مثل زيبايي صورت رادمان بود...
ولي... دست هاي مرد من مي لرزيد... انگشت هاش و توي هم گره کرد... نمي فهميد با اين بي قراري هاش چطور قلبم و ريش مي کنه...
دستش و توي موهاش کرد... نمي فهميد کنار از بين بردن خودش منم نابود مي کنه...
نمي فهميد وقتي از درد به بازوهاش چنگ مي زنه روياهاي دخترونه م و با بي رحمي به آرزوهاي محال تبديل مي کنه....
نمي فهميد دردي که توي بدنش مي پيچيه در مقابل دردي که قلبم و فلج مي کنه هيچه...
romangram.com | @romangram_com