#آن_نیمه_دیگر_پارت_245
ترلان آهسته گفت:
به خاطر تو حاضر شد باهاشون همکاري کنه؟ خودش و فدا کرد؟
صداي بارمان من و ترلان و به خودمون اورد:
کي خودش و فدا کرده؟
بسته ي سيگارش و برداشت. ترلان از جاش بلند شد و گفت:
هيچي...
معني لبخندي رو که روي لب ترلان نقش بسته بود نفهميدم... انگار حال و هواش عوض شده بود... سريع از اتاق بيرون رفت... بارمان سيگارش و آتيش زد. زانوش و خم کرد و روي تخت گذاشت. يه کم به سمتم خم شد و گفت:
چي شده؟ دختره ي پليد اشکت و در اورد و خودش با خنده بيرون رفت!
خنديدم و گفتم:
اشک من؟
به شوخي در گوشم زد و گفت:
گمشو! من و خر نکن عوضي! اشک تو چشمات حلقه زده. اگه اذيتت کرده بگو برم گيساش و بچينم.
خنديدم. کنارم نشست و سيگار بهم تعارف کرد. رد کردم و گفتم:
خيلي وقته نکشيدم.
بارمان با خنده گفت:
بي شرف! همه چي رو هم ترک کرده... چه پسر نجيبي شدي... آقا شدي... بايد کم کم برات آستين بالا بزنيم... حالا کي رو برات بگيريم و بدبختش کنيم؟
با سر به سمت پايين اشاره کرد و گفت:
مي خواي اين راضيه رو برات بگيرم؟ خوب چيزي شده بود موقع رفتن ها!
اخم کردم و گفتم:
تو که از دخترهاي بور بدت مي اومد!
بارمان پکي به سيگارش زد و گفت:
چون بدم مي ياد مي گم ديگه! اگه خوشم مي اومد که نمي دادمش به تو.
romangram.com | @romangram_com