#آن_نیمه_دیگر_پارت_246


بعد با سوءظن نگاهم کرد و گفت:

داشتي چي چي به اين دختره مي گفتي؟ اين دهقان فداکاري که داشتي ازش حرف مي زدي کي بود؟

گفتم:

ياد قديم افتاده بودم...

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

داشتي پته مته ي منو روي آب مي ريختي؟

خنديدم و گفتم:

داشتم ازت تعريف مي کردم بي لياقت!

سرش و روي پام گذاشت و گفت:

هان! آفرين... برادر با مرام خودمي... براي همين اشک تو چشمات حلقه زده بود؟ خاک تو سر احساساتيت کنند...

فقط بهش لبخند زدم... اون هميشه يه گوشه از زندگيم بود... يه گوشه ي خيلي بزرگ... از نصف بيشتر... همون گوشه اي که اگه از اخلاق بابام به تنگ مي اومدم بهش پناه مي بردم... اگه زندگيم تو خطر مي افتاد يه دفعه پيداش مي شد و نجاتم مي داد... تنها کسي که هميشه من براش اولويت بودم...

صدف مرد و خونش روي دستام ريخت... آرمان جلوي چشمم پرپر شد... حالت جنون به مادرم دست داد... و همه ي اينا رو فقط کنار اون مي شد تحمل کرد... کنار کسي که اگه کم مي اوردم دستش و مي ذاشت روي شونه م و به خاطرم زندگيش و وسط مي ذاشت...

به چشم هاي شيطون و آبيش نگاه کردم... يه دفعه دود سيگار و توي چشمم فوت کرد. چشمم سوخت و صداي آخ و اوخم بلند شد. کورمال کورمال مشتي بهش زدم که فکر کنم به چونه ش خورد. داد زدم:

چشمم و داغون کردي بيشعور!

صداي خنده ش بلند شد... نيمه ي ديگه ي من هيچ وقت آدم نمي شد!



=========



باديگارد دانيال برام سر تکون داد. نفس عميقي کشيدم و به سمت در رفتم. کليد انداختم و در خونه رو باز کردم. چشمم به خونه اي با سبک مدرن ولي به طرز حيرت انگيزي خالي افتاد... خبري از فرش و تابلو نبود. سفيدي يکنواخت در و ديوار خونه با مبل هاي قرمز کمتر به چشم مي اومد. نگاهم به سمت سالن کشيده شد. دانيال و پژمان بيليارد بازي مي کردند. ترلان و آتوسا مشغول تماشاي تلويزيون بودند.

در و با صدا بستم. دانيال سرش و بلند کرد و گفت:

چه عجب! فکر کردم نمي ياي!


romangram.com | @romangram_com