#آن_نیمه_دیگر_پارت_244
چشمم به چند نفر خورد که روي زمين نشسته بودند... خيلي دورتر از آدم هاي بي خيالي که فقط مي ر*ق*صيدند و من و نمي ديدند... به سمت اون آدم ها رفتم... دو زانو روي زمين نشسته بودند... چشمم به پسري بود که پشتش بهم بود... پاهام مي لرزيد... نمي تونستم جلوتر برم... دست هاي پسر و ديدم که بالا رفت... دو دستي توي سر خودش زد... با زانو زمين خوردم... قلبم هزار تيکه شد... لرزش به همه ي بدنم سرايت کرد... سرم سنگين شده بود... دست هاي پسر يه بار ديگه بالا رفت... با دست هاش محکم توي سر خودش زد... سرم عين يه وزنه شده بود... ديگه گردنم نمي تونست وزنش و تحمل کنه... رگه هاي آبي ناپديد شد... با سر زمين اومدم... رگه هاي قرمز محو شد... فقط سياهي بود... سياه... سياه ِ سياه...
ترلان دستش و روي شونه م گذاشت... صداشو شنيدم:
رادمان... حالت خوبه؟
نفس عميقي کشيدم... بغض توي گلوم و پايين دادم و گفتم:
برادرم و کشتن...
ترلان بازوم و گرفت و با ناباوري نگاهم کرد... چشماش از تعجب گشاد شده بود... رنگش پريده بود... قلبم محکم توي سينه مي زد. ترلان گفت:
برادرت... آرمانو؟
نفس عميقي کشيدم. يه لحظه زمان بين اون تاريکي ايستاد... بين اون سياهي... همون موقعي که صداي ضجه هاي غزل بلند شد... همون وقتي که يه نفر توي صورتم آب پاشيد و واقعيت مرگ برادرم و توي سرم کوبيد...
ادامه دادم:
غزل مي گفت که چند وقتي بود که توي مهموني قرص بالا مي انداختند... آرمان بار اولش نبود که اون طور توي ب*غ*ل بارمان سنگ کپ کنه... غزل مي گفت اون شب يه دختري بهشون قرص فروخته... خيلي ارزون... دختري که براي اولين و آخرين بار ديدنش... رد دختره رو زديم... وقتي پيداش کرديم فهميديم سايه باهامون چي کار کرده...
و يه لحظه صحنه اي از گذشته اي نه چندان دور جلوي چشمم اومد... بارمان توي چشماي سايه زل زد و گفت:
اينم به خاطر آرمان.
شليک کرد... جسد سايه روي زمين افتاد...
يه نفس عميق ديگه... گفتم:
بارمان وسط يکي از ماموريت هاش بود... چند نفر که پست داشتند و مي شناختيم... اين طوري ساکتمون کردند... و بدتر از اون... نابودمون کردند... مامانم وقتي جسد آرمان و توي پزشکي قانوني ديد کلا به سرش زد... حالت جنون بهش دست داد... ديگه هيچ وقت مثل قبلش نشد...
ترلان سرش و پايين انداخت... بهتر... مجبور نبودم نگاه پر از ترحمش و تحمل کنم... ادامه دادم:
به بارمان چيزي نگفتم... دوست نداشتم بفهمه که مامان اين طوري شده... مي دونستم دير يا زود مي فهمه ... منتظر بودم که هرلحظه برگرده خونه... اون وقت مي تونستيم فکرامون و روي هم بريزيم و يه کاري کنيم... سايه هم از اون طرف مرتب تهديدمون مي کرد که اگه به حرفش گوش نکنيم بقيه ي اعضاي خانواده مون و هدف قرار مي ده... ديگه مثل روز برامون روشن شده بود که سايه يه قرص دستکاري شده با دز بالا به آرمان داده بود... ولي... بارمان نيومد... کم کم ديگه از سايه هم خبري نشد... رفتم سراغ رضا... رضا گفت که بارمان بساطش و جمع کرده و رفته...
لبخندي تلخي زدم و گفتم:
به سايه قول داده بود که تا آخر عمر براشون خالصانه کار کنه... در عوض اونا دور من و خانواده مون و خط بکشند... اونا هم اين معامله رو قبول کرده بودند... براي کارشون فقط به يه نيمه از دوقلوهاي رحيمي احتياج داشتند... يه بار ديگه بارمان شد حامي من... مثل يه برادر بزرگ تر واقعي... در عوض زندگي خودش بهم زندگي داد...
اشک تو چشمم حلقه زد. گفتم:
کاري رو برام کرد که تا عمر دارم نمي تونم جبران کنم... هرچند که زندگيم سخت شد... مجبور شدم ماجرا رو دست و پا شکسته براي بابا و سامان بگم... و خب... همه منو مقصر مي دونستند... من در واقع از زندگيشون طرد شده بودم... لطف سامان به من در حدي بود که ماشينش و بعضي وقت ها بهم قرض بده... لطف بابا در اين حد بود که بذاره توي اون خونه زندگي کنم... اين که خرج و مخارجم و نمي دادند مسئله اي نبود... مي دونستم مي ترسند... مي ترسيدند دوباره راهم کج بشه... مجبور شدم دور همه ي دوست و رفيقام و خط بکشم... به همه چيز شک داشتند... مي ترسيدند زندگيشون و از ايني که هست بدتر بکنم... اگه يه ساعت دير مي کردم فکر مي کردند که دوباره برگشتم سمت اون کار... باورشون نمي شد يه نفر ديگه م هست که از خودشون ناراحت تره... نمي تونستند عمق پشيموني منو بخونند... ولي... هرچي که بود... آزادي برام عزيز بود... بهاش زندگي بارمان بود...
romangram.com | @romangram_com