#آن_نیمه_دیگر_پارت_243
هيچي...
ترلان با سوء ظن نگاهم کرد... يه بار ديگه اطلاعات و توي مغزم مرور کردم. به خاطر شغلم اون قدر اطلاعات و کد و پسورد به ذهنم سپرده بودم که توي اين کار مهارت پيدا کرده بودم. خيلي زود همه چيز ملکه ي ذهنم شد.
ترلان هنوز داشت با تعجب نگاهم مي کرد.
خواست از اتاق بيرون بره... ولي منصرف شد و ايستاد. به سمتم اومد و گفت:
يه چيزي بگم... راستش... چه جوري باهاش کنار اومدي؟ ... با مرگ صدف...
اولش جوابي ندادم. تو سکوت به صداي ضعيف جر و بحثي که از طبقه ي پايين مي اومد گوش دادم. آهسته گفتم:
کنار نيومدم... هيچ وقت نيومدم... شايد براي همين هيچ جوري نمي تونم خودم و راضي کنم که باهاشون همکاري کنم.
ترلان گفت:
پس بعدش چه جوري راضي شدي که باهاشون همکاري کني؟
سري تکون دادم و گفتم:
ديگه باهاشون همکاري نکردم... همه چي رو تموم کردم. بهشون گفتم که ديگه اسمشون رو هم نمي يارم ولي اونا از چيزهايي که من مي دونستم مي ترسيدند... موندم توي خونه ... مامانم قرص اعصاب مي خورد و کارش گريه کردن بود... طاقت دوري بارمان و نداشت. بابام هم که آدمي نبود که سراغ بارمان بره و از خر شيطون پايين بيارتش... اين وسط آرمان و شيطنت هاي دوره ي نوجوونيش هم قوز بالا قوز شده بود. همسايه ي روبه رويمون آدم فضولي بود و نصف عمرش و پشت پنجره مي گذروند. بدون اين که مراعات حال و احوال خراب مامان منو بکنه بهش گفت که يه روز که خونه نبوديم آرمان دوست دخترش و اورده خونه... مامانم داشت دق مي کرد... لباس هاي آرمان بوي سيگار مي داد... شب ها تا صبح پاي تلفن بود. مامانم همه ش مي گفت که آرمان داره راه کج من و بارمان و مي ره... مي گفت حتما پول حروم وارد مالمون شده که همه ي بچه هاش دارن از راه منحرف مي شن... روز به روز اعصابش بيشتر از قبل خورد مي شد. منم براي اين که به آرمان هشدار بدم که مراقب مامان باشه و يه کم مراعات کنه سر صحبت رو باهاش باز کردم و ازش در مورد دوست دخترش پرسيدم.
ترلان روي زمين نشست. ادامه دادم:
مي گفت اسمش غزله... باهم توي مهموني آشنا شده بودند... تا اون موقع اصلا نمي دونستم که آرمان مهموني و اينا هم مي ره. فهميدم قضيه جديه... مي دوني...
پوزخندي زدم و گفتم:
من از اون برادرها بودم که خودم هرکاري دوست داشتم مي کردم ولي به برادر کوچيکم سخت مي گرفتم... از اون برادر بزرگ هاي حال بهم زن! خودم اين راه و تا آخر رفته بودم و مي دونستم تهش هيچي نيست. با اين حال يه کم سياست به خرج دادم و چيزي به آرمان نگفتم که اگه بعدا هم مسئله اي پيش اومد بياد پيشم و با من قضيه رو در ميون بذاره... ولي خيلي فرصت پيدا نکردم که نگران اين چيزها باشم... دوباره سر و کله ي سايه پيدا شد.
با به ياد اوردن اون روز يه لحظه سرم و به ديوار تکيه دادم و سکوت کردم... ادامه دادم:
بهم هشدار داد... بهم گفت که برگردم سر کارم... بهم گفت که اوضاع بدتر از اونيه که فکرش و مي کنم. گفت فقط با مرگ مي تونم از اين کار جدا بشم... تهديدم کرد... جدي نگرفتم... زندگيم و به باد داد...
هاله اي از تاريکي پيش چشمم ظاهر شد... گفتم:
يه شب خونه بودم که يه دختري به خط اتاقم زنگ زد... از صداهايي که از اون ور خط مي اومد معلوم بود که وسط يه مهمونيه... بهم گفت اسمش غزله... گفت که سريع خودم و برسونم... گفت حال آرمان بد شده... خيلي ترسيدم. از صداي دختره معلوم بود که داره قبضه روح مي شه. سريع از جام بلند شدم و به بارمان زنگ زدم. آدرسي که غزل داده بود و دادم. به سمت جايي رفتيم که ظاهرا يه مهموني بود...
توي تاريکي هاله اي از نور قرمز و آبي رو مي ديدم که بهم چشمک مي زد... احساس کردم قلبم فشرده شد... يه بار ديگه مثل اون شب خون توي رگم يخ زد... حس کردم بغض گلوم و گرفت... گفتم:
مهموني شلوغ پلوغ بود... هرچه قدر اين طرف و اون طرف سرک مي کشيدم کسي رو جز جمعيتي که مي ر*ق*صيدند و بالا و پايين مي پريدند نمي ديدم... يه لحظه سرم و چرخوندم... از دور... بين اون دود... بين نورهاي قرمز و آبي ر*ق*ص نورها ... مردي رو ديدم که دو دستي توي سرش مي زد... پسري رو ديدم که جلوي پاش روي زمين افتاده بود... بارمان خيلي دير بالاي سر آرمان رسيده بود... تموم کرده بود...
چشمام و بستم... همه جا برام سياه شد... سياه ... سياه ِ سياه... توي سياهي گم شدم... سرم گيج مي رفت... قلبم محکم توي سينه مي زد... توي اون گرما سردم شده بود... دستام مي لرزيد... کم کم رگه هاي قرمز توي سياهي ظاهر شد... اون رگه ها من و از سياهي نجات دادند... دهنم خشک شده بود... لرزش دستم به بازوهام رسيد... کف دستم ديگه از شدت سردي حس نداشت... قلبم محکم به قفسه ي سينه م مي زد... دنيا توي همون سياهي دور سرم مي چرخيد... کم کم رگه هاي آبي هم اضافه شدند... سياهي کمرنگ شد... آدم هايي رو ديدم که بالا و پايين مي پريدند... دخترهايي که با دو تا پسر مي ر*ق*صيدند... پسرهايي که بين سه چهار تا دختر نشسته بودند و سيگاري مي کشيدند... دخترهايي که به ديوار تکيه داده بودند و با تعجب به کسايي که با بي خيالي اون وسط مي ر*ق*صيدند نگاه مي کردند... کسايي که چشماشون و بسته بودند و با صداي ضرب موزيک بالا و پايين مي پريدند... صداي بلند موزيک زمين زير پام و مي لرزوند... لرزش بازوهام به شونه هام رسيد... قفسه ي سينه م زير ضربه هاي بي امون قلبم بود. چرخيدم...
romangram.com | @romangram_com