#آن_نیمه_دیگر_پارت_225
با دقت نگاهي به صورت ترلان کردم. آهسته گفتم:
تو براي چي خجالت مي کشي؟
معلوم بود که خيلي عذاب مي کشه. آهسته گفت:
ولش کن...
دست يخ کرده ش که توي دستم بود و فشار دادم و گفتم:
تو اوني نيستي که بايد خجالت بکشه...
از بالاي سر ترلان نگاهي به دانيال کردم که هنوز ورق دستش بود ولي بدون توجه به بازي با حرص نگاهمون مي کرد. پوزخندي به صورت عصبانيش زدم... هرچند که حقش بود به خاطر اين دختري که نزديکم وايستاده بود و عين بيد مي لرزيد يه کتک اساسي بهش بزنم.
ترلان پاشو روي پام گذاشت.. به روي خودم نيوردم... مي دونستم حواسش جاي ديگه ست. اين قدر همديگه رو نمي شناختيم که بتونم حرفي بزنم و ذهنش و به سمت ديگه اي منحرف کنم... ولي اون قدر به هم تعهد داشتيم که اون کمکم کنه که اعتياد و کنار بذارم و منم از دست دانيال نجاتش بدم.
آهنگ تموم شد... ترلان با نگراني نگاهم کرد... يه آهنگ ديگه شروع شد. مي دونستم حالا حالاها دوست نداره پيش دانيال برگرده... چشمکي بهش زدم و گفتم:
اين يکي قشنگ تره ها!
لبخندي روش لبش نشست.
يه دفعه چشمم به مردي افتاد که نزديک جمعيتي که وسط سالن مي ر*ق*صيدند ايستاده بود و با اون چشم هاي تيره و شقيقه ي زخمي نگاهمون مي کرد... دوست باباي ترلان!
خواستم بحث رو به سمت دوست باباش بکشم ولي ترسيدم که حال ترلان بدتر از اين بشه...
سرم و پايين انداختم... هيچ کاري نمي تونستم بکنم...
آهنگ دوم که تموم شد ترلان گفت:
رادمان... مي دوني که اگه امشب سراغ اون دختره نري دوباره يه بلايي سرت مي يارن! برو... من حالم خوبه.
نگاهي دقيق به صورتش کردم. يه کم رنگ پريده به نظر مي رسيد ولي بهتر بود... تونسته بود خودش و پيدا کنه. با اين حال گفتم:
حالا به اونم مي رسيم.
ترلان لبخند کمرنگي زد و گفت:
هنوز معده دردت خوب نشده... مي خواي بازم سرت بلا بيارن؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
اين چيزي بود که خودم انتخاب کردم... نه اونا!
romangram.com | @romangram_com