#آن_نیمه_دیگر_پارت_226
ترلان دستش و از روي شونه م پايين انداخت و گفت:
ممنونم...
و آهسته به سمت دانيال رفت. منم دنبالش رفتم. نمي دونستم بايد چي کار کنم که امنيت ترلان و توي مهموني تضمين کنم... ترلان با فاصله از دانيال نشست. دانيال داشت چپ چپ نگاهش مي کرد. کنار ترلان نشستم. دانيال گفت:
چي شد؟ از باغ خوشت نيومد؟
نگاه معني داري بهش کردم و گفتم:
چرا! اتفاقا خوب بود که چند دقيقه تنها توي فضاي باز نفسي تازه کنم.
اميدوار بودم متوجه شده باشه که کسي رو توي باغ نديده بودم. ظاهرا متوجه شده بود. رو به ترلان کرد و گفت:
باران! امشب مثل هميشه نيستي ها!
ترلان با صدايي ضعيف و خشک گفت:
راستش به خاطر دعوتي که خود استاد شخصا ازم کرده بودن اومدم... مي دوني که زياد حالم خوب نبود.
پژمان با حالتي مشکوک به من و ترلان نگاه کرد و گفت:
چي شده که شما دو نفر باهم ديگه ناخوش شديد؟
اولين چيزي که به ذهنم رسيد و گفتم:
يه جورايي مسموم شديم... آخه دست پخت دانيال و امتحان کرديم.
صداي شليک خنده ي مهمونا تو فضا پيچيد. حتي ترلانم زير خنده زد. دانيال از عصبانيت دندون هاش و روي هم مي سابيد. لبخندي زدم... حقش بود... زيادي امشب دور برداشته بود.
در همين موقع صدايي رو از سمت راستم شنيدم:
بابا! مي شه براي من ماشين بگيريد که برم؟
به سمت راست چرخيدم. پژمان گفت:
چرا؟ بهت خوش نمي گذره؟
چشمم به دختري با قد متوسط افتاد که يه پيرهن ساده ي مشکي تا روي زانو پوشيده بود. موهاي مجعد و پرپشت قهوه اي تيره ش که تا کمرش مي رسيد و باز دورش ريخته بود. گونه هاي برجسته ، چشم هاي خوش حالت مشکي و ابروهاي کمونيش صورتش و بانمک و خوشگل کرده بود. برخلاف دخترهاي توي مهموني آرايش نکرده بود و لباس آن چناني هم نپوشيده بود. تو دلم گفتم:
يعني دختر پژمان اينه؟
romangram.com | @romangram_com