#آن_نیمه_دیگر_پارت_224


مامانم با حالتي تحقيرآميز به دست گل نگاه مي کنه و توي گلدون مي ذارتش...

دستام داره مي لرزه... يه قطره اشک ديگه روي گونه م مي چکه... آره گ*ن*ا*ه من بزرگ بود... من يه زنو با ماشين زير کردم... چشم هاي سياه و صورت له شده ش هرشب مهمون خواب و رويام مي شه... ولي چرا اين شکلي بايد تاوان بدم؟ من دوست دارم زير چرخ هاي يه ماشين له بشم... ولي اين طوري به خاطر جنسيتم تحقير نشم...

بابام و با اون چشم هاي آبي آرومش مي بينم... صداش و مي شنوم:

در حد خودش دست گل خيلي خوبي خريده... کارش خيلي بيشتر از آدم هايي که دستشون به دهنشون مي رسه مي ارزه...

و حالا ديگه فاصله اي نمونده...

دستي روي شونه م خورد. از جا پريدم... قلبم توي سينه فرو ريخت... دانيال سريع سرش و عقب کشيد...

با همون چشم هاي آبي خوشگلش مثل هميشه مهربون نگاهم کرد... روي دسته ي مبل نشسته بود و بدون هيچ حرکت و هيچ تلاشي همه ي نگاه ها رو به خودش مي کشيد...

با يه نگاه... از پشت پرده ي لرزون اشک... از فرشته ي نجاتم تشکر مي کنم...

رادمان با صداي بم و گيراش گفت:

مي ياي با اين آهنگ بر*ق*صيم؟ خيلي قشنگه ها...





==========

فصل دوازدهم



دانيال با تعجب نگاهم کرد... کم کم نگاهش رنگ سرزنش گرفت و بعد... خشم توي چشمامش زبونه کشيد. پوزخندي بهش زدم. دست ترلان و گرفتم و به سمت وسط سالن رفتم... کف دستش يخ کرده بود... سرش و پايين انداخته بود... متوجه شدم که صورتش سرخ شده. وسط سالن ايستاديم... ترلان که گيج به نظر مي رسيد سرش و بالا اورد و نگاهي به اطرافش کرد...

آهسته گفت:

من که بلد نيستم بر*ق*صم...

دستش و روي شونه م گذاشتم و گفتم:

فقط پاتو جاي پاي من بذار...

سرش و دوباره پايين انداخت. صداي گوش نواز پيانو خيلي ها رو براي ر*ق*ص وسط سالن اورده بود... خيلي آروم با ترلان مي ر*ق*صيدم... حواسش به گام هاش نبود... منم توي ر*ق*ص تانگو استاد نبودم. بيشتر خاطراتم از تانگو به زماني برمي گشت که دخترعموهام از فرانسه اومده بودند و توي عروسي پسرعمه م با هم تانگو مي ر*ق*صيديم... ياد بارمان افتادم که يه دفعه از پشت بهمون تنه مي زد و ما رو توي ب*غ*ل هم مي انداخت.


romangram.com | @romangram_com