#آن_نیمه_دیگر_پارت_217
کف دستشون و بهم زدند و بارمان گفت:
چاکريم!
به همراه دو برادر به سمت طبقه ي پايين رفتم. هنوز به پايين پله ها نرسيده بوديم که راضيه از اتاقش بيرون اومد. با ديدنش بي اختيار از حرکت ايستادم. يه پيرهن دکلته ي سبز پوشيده بود که با چشم هاي خوشرنگش هماهنگ شده بود. موهاش بلند و طلايي ش و سشوآر کشيده بود و دورش ريخته بود. زيبايي خيره کننده ش با اون آرايش نفس گير شده بود. يه خودم اومدم. به دنبال بارمان از پله ها پايين رفتم. وقتي متوجه شدم که بارمان حتي نيم نگاهي هم به راضيه ننداخته خوشحال شدم. آهسته بهش گفتم:
آفرين پسر نجيب و سر به زير!
صورتش و کج و کوله کرد و گفت:
من از دخترهاي مو طلايي خوشم نمي ياد.
انتظار داشتم جمله ي دلنشين تري ازش بشنوم. هنوز اين فکر از ذهنم بيرون نرفته بود که بارمان چشمکي بهم زد و گفت:
در عوض ارادت خاصي به خانوم هاي چشم آبي و مو قهوه اي دارم.
تازه داشتم مي فهميدم معني قند تو دل آب کردن يعني چي.
رادمان با لحن طلب کارانه اي گفت:
ببخشيد! منم اينجا وايستادم ها! گفتم يه يادآوري کرده باشم.
بارمان گفت:
هميشه سرخري.
رادمان پوزخندي زد و گفت:
بديش اينه که نمي توني دکم کني.
به سمت رويا رفتم که يه گوشه ي سالن ايستاده بود و دو تا برادر و که داشتن کل کل مي کردند تنها گذاشتم. رويا داشت چپ چپ نگاهم مي کرد. با اين که کنارش ايستاده بودم بهش نگاه نمي کردم. بعد از حرف هايي که بهم زد تلاش کرده بودم که حدم و در رابطه با بارمان بدونم ولي مشکل اينجا بود که من هرلحظه و هر روز بارمان و مي ديدم... هميشه جلوي چشمم بود... و اين کار و براي از اون گذشتن سخت مي کرد...
دانيال با صداي بلند گفت:
همه حواستون و به من بديد! يه بار ديگه دوره مي کنيم! راضيه! تو دنيايي... خواهر ناتني مني. حواست باشه که براي خوش گذروني نمي ريم. يه راست مي ري سراغ سبزواري. يادت باشه که امشب حداقل بايد ازش آدرس يا شماره تلفن بگيري... رادمان! زرنگ بازي در بياري وسط مهموني اسلحه رو بيرون مي کشم و يه تير حرومت مي کنم! ... جدي مي گم! تو بايد بري سراغ دختر پژمان! من بهت نشونش مي دم... خودت که بلدي چطور باهاش صميمي بشي. اگه بتوني شماره اي چيزي ازش بگيري عالي مي شه. اسمت هم مي ذاريم برديا...
رو به من کرد و گفت:
ترلان! مي دوني که امشب اسمت باران اِ... تو امشب هيچ وظيفه اي نداري جز اين که از کنار من جم نخوري و با منم کل کل نکني.
رادمان پوزخندي زد و از اون طرف سالن گفت:
باور کن سخت ترين وظيفه رو تو داري.
romangram.com | @romangram_com