#آن_نیمه_دیگر_پارت_218


حرفش و قبول داشتم. تحمل کردن دانيال واقعا سخت بود...

به سمت در ويلا رفتيم. وقتي در باز شد دانيال دستش و پشت کمرم گذاشت و به سمت جلو هلم داد. با بداخلاقي گفتم:

از الان صميمي نشو که اعصابم ضعيف مي شه.

چشم غره اي بهش رفتم. آخرين لحظه بي اختيار سرم و به سمت بارمان چرخوندم که برخلاف چند دقيقه پيش کلافه و ناراحت به نظر مي رسيد. اونم سرش و بلند کرد و بهم نگاه کرد. لبخندي زدم... يه دفعه صورتش باز شد و اونم لبخند زد... يه لحظه از ذهنم گذشت:

اي کاش اونم امشب با ما مي اومد.

******

مهموني توي يکي از ويلاهاي مهرشهر بود. تا نزديکي هاي مهرشهر با ون رفتيم. بعد از اون سوار ماشيني شديم که دانيال راننده ش بود. من جلو نشستم و راضيه و رادمان عقب نشستند. دو تا ماشين هم مراقبمون بودند... يکي از جلو... يکي از پشت... تو دلم داشتم براي دانيال نقشه مي کشيدم. اگه رادمان سريع جلو مي پريد و دستش و دور گردن دانيال حلقه مي کرد و خفه ش مي کرد همه چي تموم مي شد. منم سريع پشت فرمون مي نشستم و اون دو تا ماشين و توي يه چشم به هم زدن جا مي ذاشتم. يه مشکل کوچولو به اسم راضيه هم بود که حل کردنش کار سختي نبود. مي شد خيلي راحت از پنجره پرتش کرد بيرون... ولي... بايد بعدش کجا مي رفتيم؟ ما دو تا قاتل بوديم... توي دنياي بيرون چه جايي داشتيم؟

وقتي دانيال به سمت در ويلا رفت يکي از مردهايي که دم در بود با دقت صورت دانيال نگاه کرد. بعد تصوير دانيال و توي تبلتي که توي دستش بود چک کرد. با سر بهمون اشاره کرد که وارد شديم. بايد يه مسافتي رو پياده مي رفتيم تا به باغي که با چراغ هاي سفيد و پايه بلندي روشن شده بود مي رسيديم.

کف باغ سنگ هاي ريز مشکي، سفيد و قرمز ريخته شده بود و روي اون سنگ ريزه ها سنگ هاي مربي شکل سفيد بزرگي بود که بايد پا رو روي آنها مي گذاشتيم و راه مي رفتيم. دو طرف اين راه درخت هاي بلندي بود که بين اونا صندلي و ميز قرمز خوشرنگي گذاشته بودند. به نظرم هوا سردتر از اوني بود که بشه از باغ اين طور استفاده کرد.

صداي راضيه رو از پشت سرم مي شنيدم که با لحني سرزنش آميز به رادمان مي گفت:

لباست اصلا امشب مناسب اين جمع نيست...

رادمان با بي حوصلگي گفت:

آره! مي دونم چشم شما دخترها فقط به لباس و ماشين پسرهاست ولي تو نگران نباش... من با همين لباسم کارم و بهتر از تو انجام مي دم.

دانيال گفت:

بس کنيد!

هر دو نفر ساکت شدند. دانيال گفت:

متوجه هستيد که اينجا ما مهمونيم و نبايد از اين حرف هاي مشکوک بزنيم؟

پوفي کرد و به سمت ويلاي بزرگي که رو به رومون بود رفتيم.

سالن بزرگي پيش روم بود. صداي موزيک ملايمي از روي سن مي اومد... صداي پيانو فضا رو پر کرده بود. تا چشم کار مي کرد مردهاي کت شلوار پوشيده و زن هايي با لباس هاي شب آن چناني ديده مي شد. دانيال با ديدن فضاي اونجا ناسزايي به رادمان داد که حاضر نشده بود با زبون خوش کت شلوار بپوشه. از جايي که مريض احوال و ضعيف بود دانيال جرئت نکرده بود تهديدش کنه.

چشمم به پژمان افتاد که داشت به استقالمون مي اومد. اونم مثل مهموناش کت شلوار پوشيده بود و کراوات زده بود. رادمان با اون لباس اون وسط چراغ مي زد. نمي دونم پشت اين انتخابش سياست بود يا لجبازي...

پژمان با من دست داد و گفت:


romangram.com | @romangram_com