#آن_نیمه_دیگر_پارت_216
بارمان با خنده گفت:
مطمئن باش اين حرف ها همين جا مي مونه.
زيرلب گفت:
از قيافه ي پليدش معلومه که داره عين چي دروغ مي گه!
بارمان جدي شد و گفت:
ترلان! يادت نره چي بهت گفته بودم ها! مواظب باش. نذار تلافي خورد شدن غرورش و ازت بگيره. بازيچه ش نشو.
در همين موقع در اتاق باز شد و دانيال بيرون اومد. اخماش توي هم بود. موهاش مشکي رنگش و عقب داده بود. مثل هميشه يه کت شلوار شيک به تن داشت. کت شلوار و کراوات خاکستري با پيرهن مشکي! انصافا خوش تيپ شده بود ولي اون ترکيب رنگ به نظر من حالت خبيثانه اي به ظاهرش داده بود که الحق هم برازنده ش بود.
رادمان تيپ اسپرت زده بود و رنگ سرمه اي و مشکي لباساش با رنگ آبي چشماش و موهاي مشکيش ست شده بود. با اين که مارک و دوخت لباسش در حد لباس هاي دانيال نبود بي نهايت جذاب تر بود... اون چشم هاي خوشگل و خوش حالت چيزي نبود که يه دختر به آسوني بتونه ازش بگذره.
دانيال با دلخوري گفت:
لياقت نداري رادمان!
رو به بارمان کرد و گفت:
هرکاري کردم اين داداش عقب مونده ت کت شلوار نپوشيد.
بارمان نيشخندي زد. با نگراني توي دلم گفتم:
خل نشه در مورد خواستگاري چيزي بگه!
بارمان با لحن پر از شيطنتي گفت:
همه مثل شما نيستن که از بچگي با پاپيون و کراوات بزرگ شده باشن و به جاي قنداق توي کت و شلوار گذاشته باشنشون.
بلافاصله متوجه شدم که داره به وضع مالي بد دانيال توي گذشته تيکه مي ندازه. رادمان پشت سر دانيال از زور خنده رنگ عوض کرده بود. دانيال به زحمت خودش و کنترل مي کرد که چيزي نگه. روشو از بارمان برگردوند. چشمش به من افتاد. يه لحظه جا خورد. بعد يه لبخند کمرنگ روي لبش نشست. بارمان با ديدن لبخند دانيال به من نيشش و بست و اخم کرد.
دانيال با همون لحن مغرور هميشگيش گفت:
پايين منتظرتم.
وقتي از پله ها پايين رفت رادمان به برادرش گفت:
خيلي تميز حالش و گرفتي.
romangram.com | @romangram_com