#آن_نیمه_دیگر_پارت_215

يه پيرهن سرمه اي با کمربند سفيد پوشيده بودم. هدا نمي تونست تصميم بگيره که کفش سرمه اي مناسب تره يا سفيد... خودم کفش سرمه اي رو ترجيح مي دادم. هرچند که توي سن بيست و دو سالگي همچنان با پاشنه هاي بلند مشکل داشتم.

هدا موهام و بابليس پيچيده بود و به صورت کج روي يکي از شونه هام ريخت... داشت صورتم و آرايش مي کرد که يه دفعه با عصبانيت گفت:

ين پسره چرا اين قدر مي ياد و مي ره؟

خودم هم متوجه بودم که بارمان به بهونه هاي مختلف از دم در اتاق رد مي شه. هدا با عصبانيت در اتاق و بهم کوبيد و با اخم و تخم به سمتم اومد. کار آرايشم که تموم شد هدا به طبقه ي پايين رفت تا ببينه راضيه چيزي احتياج داره يا نه. منم مانتوم و پوشيدم و شالم و سر کردم. از اتاق خارج مي شدم. مي خواستم به رادمان سر بزنم و ببينم حال و احوالش چطوره. سه روز بود که طبق دعاي خالصانه اش! به دستور دانيال از اتاق بيرون اومده بود. دانيال شخصا روي کارهاش نظارت مي کرد. سفارش غذاهاي مخصوص مي داد و برايش محصولات بهداشتي مختلف مي اورد که پوستش و تقويت کنه. از اضطرابي که توي کارهاي دانيال بود مشخص بود که خودش هم مي دونه در مورد رادمان زياده روي کرده. با وجود تلاش هاي دانيال رادمان کاملا شبيه به آدمي مي موند که بعد از يه مريضي سخت در حال گذروندن دوران نقاهت باشه... هرچند که به نظر من مشکل اصلي اين بود که نمي تونست خيلي غذا بخوره و احتمالا اين موضوع توي مهموني بدجوري ضايع مي شد.

قبل از اين که به اتاق رادمان برسم بارمان و توي راهرو ديدم. با ديدن من تعظيم کوتاهي کرد و گفت:

به به! ترلان خانوم!... خانوم! براي ما هم از اين تيپا بزن.

گفتم:

گمشو! پررو!

ولي بي اختيار خنده م گرفت. بارمان ابرو بالا انداخت و گفت:

امشب خوش به حال دوست پسر بعضي هاست.

متوجه نيش کلامش شدم.. دوباره داشت بحث دوست پسر و پيش مي کشيد. با حرص گفتم:

چند بار بايد بهت بگم اين يارو دوست پسر من نيست؟

بارمان شونه بالا انداخت. باز چشماش شيطون شده بود. گفت:

چي کار کنم؟ حرفات متقاعدم نمي کنه... شايد اگه دقيقا بگي قبلا رابطه تون چه شکلي بوده متقاعد بشم.

يه صدايي بهم گفت:

مرگ يه بار شيون هم يه بار! بگو و همه چيز و تموم کن!

آهي کشيدم. گوشام و تيز کردم. در اتاق بارمان بسته بود ولي صداي دانيال مي اومد که داشت با رادمان سر لباس جر و بحث مي کرد. صدامو پايين اوردم و گفتم:

هم دانشگاهيم بود... اومد خواستگاريم ولي جواب رد بهش دادم.

بارمان سوتي زد و گفت:

که اين طور!

نيشش باز شد... اين همون چيزي بود که ازش مي ترسيدم. نيش باز و قيافه ي ذوق زده ي بارمان نشون مي داد که توي اولين فرصت از اين موضوع عليه دانيال استفاده مي کنه. اخم کردم و گفتم:

بهش نگي ها!

romangram.com | @romangram_com