#آن_نیمه_دیگر_پارت_214


بارمان گفته هرچه قدر بيشتر اينجا بموني بهتره. مي گه کسايي که ترک مي کنند تا چند ماه به مواد کشش دارند. مي دوني که! چون خودش مصرف مي کنه و همه ي بساطش آماده ست ممکنه وسوسه شي.

با کلافگي دست توي موهاي مشکيش که به اندازه ي قبل خوش حالت به نظر نمي رسيد کرد و گفت:

اين پسره هم دو ترم دانشگاه رفته و فکر کرده پزشک متخصص شده.

شونه بالا انداختم و گفتم:

پدرکشتگي که باهات نداره. حالا که ديده تونستي طاقت بياري و ترک کني مي خواد کمکت کنه که به سمتش برنگردي.

رادمان سرش و به ديوار پشتش تکيه داد و گفت:

اي کاش زودتر سر و کله ي دانيال پيدا شه و منو از دست شماها نجات بده... ولتون کنند تا چهار پنج ماه من و اين تو نگه مي داريد.

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

کارت و خوب جدي گرفتي ها! به روحياتت مي ياد که از اين کارها بکني... به همين شعار دادنت هات... وسط حرفش پريدم و با عصبانيت گفتم:

اگه حرف هاي الانت و مي شنيدم هيچ وقت برات اين کارها رو نمي کردم.

حيف که پسري که اون لحظه جلوم نشسته بود توي ده روز با اراده و بدون هيچ قرص و آرامبخشي هروئين و ترک کرده بود... اگه نه همون افکار و برداشت هاي قديميم و توي سرش مي کوبوندم.

در اتاق و روش قفل کردم. همين که سرم و بلند کردم کاوه رو ديدم. اخم کردم و گفتم:

اينجا چي کار مي کني؟

با همون مظلوميت و کم رويي هميشگيش آهسته گفت:

هيچي...

سرش و پايين انداخت و سريع رفت. با سوء ظن نگاهش کردم. مي دونستم که به قول بارمان مثل دستگاه ضبط و پخش مي مونه... تو دلم گفتم:

بايد بيشتر از اين مراقبش باشيم.

همون طور که به سمت طبقه ي پايين مي رفتيم تو دلم گفتم:

چه قدر يه آدم بايد بدبخت شده باشه که به خاطر نجات پيدا کردن دست به دامن دانيال شه.

و به دعايي که رادمان کرده بود پوزخندي زدم... ولي ... وقتي سر و کله ي دانيال پيدا شد فهميدم اين دعا خيلي زودتر از اون چيزي که انتظارش و داشتم م*س*تجاب شده...

******


romangram.com | @romangram_com