#آن_نیمه_دیگر_پارت_183

آهي کشيد و ساکت شد... بين اشک ريختن هاش پوزخندي زد و گفت:

فکر مي کنم پس سري هايي که از بابا مي خورديم به اين بدبختي شرف داشت... حداقلش اين بود که به خاطر سر و صدا کردن سر ظهر يا نمره ي هيفده گرفتن بود... به اين شکنجه هايي که در جواب انسانيت گرفتيم شرف داشت.

با صدايي گرفته گفتم:

يه روز معلم بوديم... يادت مي ياد؟ ساعتي چهار هزار تومن... همه ش و ورمي داشتيم مي رفتيم فست فود سر کوچه و هات داگ مي خورديم... با خودمون فکر مي کرديم رضا چه خوش بخته که خونه مجردي داره...

دستم و محکم تو دستش فشرد و گفت:

پنج سالمون بود که تو گوشه ي حياط نشسته بودي و بغض کرده بودي... نه براي اين که از دوچرخه افتاده بودي... نه براي اين که توپ پلاستيکيت پاره شده بود... نه براي داشتن يه ساعت... براي داشتن يه خانواده ي بهتر... همون موقع جلوت روي زمين زانو زدم...

اشکم روي گونه هام ريخت. ادامه داد:

قول دادم که تا ابد مراقبت باشم... قول دادم نه بذارم بابا روت دست بلند کنه ... نه گنده لات محل چپ نگاهت کنه... نه معلم مهدکودک بهت بگه بالا چشمت ابرو اِ

شونه هام و گرفت. با چشم هاي خيس از اشکش توي چشمام زل زد و گفت:

توي پنج سالگي مردونه ترين قول زندگيم و بهت دادم... به حرمت اون ده دقيقه... و الان توي سن بيست و شيش سالگي خودم و مي بينم که از پنج سالگيم هم کمترم.

خنده اي عصبي کردم و گفتم:

تو هرکاري مي تونستي کردي... همه ي اون کارهايي که هيچ وقت نتونستم جبرانش کنم... تو زندگيت و به خاطر من ول کردي...

دستم و دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم:

راست مي گفتي... آدم يادش مي ره... توي اون سرخوشي و آرامش آدم يادش مي ره که چه چيزهايي ديده.

منو تو ب*غ*ل خودش کشيد و گفت:

گولش و نخور... اين سرخوشي لعنتي روز به روز کوتاهتر مي شه... مي رسي به يه جايي که براش له له مي زني... مي شه قد يه ثانيه... يه چشم به هم گذاشتن... معتادها بهش مي گن فلش... بعد مي شنوي که يه چيزي هست که اين سرخوشي و بهت برمي گردونه... بهش مي گن کرک... بعد اين سرخوشي اجازه نمي ده فکر کني که همه ي بدنت داره کرم مي زنه... بعد... به جايي مي رسي که بعدي نمي مونه... مي رسي جايي که اسير مي شي و توي زندگيت هيچ سرخوشي نيست که وسوسه ي اين سرخوشي و کمرنگ کنه... بايد مرد باشي که از اين فراموش کردن و آرامش صرف نظر کني ... بايد مرد باشي که سرت و بالا بگيري و وسوسه نشي که خودت و توي اين سرخوشي گم کني... برگشتن به دنياي درد و بدنامي مردونگي مي خواد... مي خوام يه اعترافي کنم... غرق شدم ... چون... من مردش نبودم.

شونه هام و فشرد... چشمام و روي هم گذاشتم... بغضم و فرو دادم و گفتم:

من مردشم...





========



romangram.com | @romangram_com