#آن_نیمه_دیگر_پارت_184
******
طبق روال اون چند روز تا چشم باز کردم ترلان و ديدم. همون طور که انتظار داشتم يه سيني غذا پايين تخت گذاشته بود و منتظر بود. بي اختيار با ديدنش لبخند زدم و با صدايي گرفته گفتم:
هر وقت چشمم و باز مي کنم مي بينمت.
به سمتم چرخيد. لبخند قشنگي زد که به صورت بي روحش طراوت خاصي داد. گفت:
مي دونم منظره ي ناراحت کننده ايه!
چشمکي زد.... خنديدم... و بعد... خنده از روي لبم محو شد. با ترديد پرسيدم:
مي ترسي بميرم؟ براي همين تنهام نمي ذاري؟
ترلان نگاهش و ازم دزديد و گفت:
نه بابا!... براي چي بميري؟
مي دونستم حرف دلش اين نيست.
بحث و عوض کرد. سيني غذا رو روي تخت گذاشت و گفت:
بيا... آقاي دکتر برات فعلا همين پوره ي سيب زميني رو تجويز کرده... ظاهرا معده ت فقط با همين مشکل نداره.
تو دلم گفتم:
حالم داره از اين غذا بهم مي خوره.
ترلان ادامه داد:
رويا هم داره براي شب مرغ درست مي کنه... آب مرغم برات خوبه.
پرسيدم:
دکتر کيه؟ نگو که دانيال شلوغش کرده و دکتر خبر کرده!
ترلان گفت:
نه بابا! بارمان و مي گم...
کمي از غذام خوردم. خيلي بيشتر از دفعه هاي پيش مي تونستم بخورم. حالم بهتر شده بود... يه جورايي مي شد گفت که جون گرفته بودم. نمي تونستم حدس بزنم که ترک کردن و مصرف کردن هاي پشت سرهم بيشتر بهم ضربه زده بود يا اعتصاب غذام... ولي مي دونستم آزادي زودهنگامم به خاطر اعتصاب غذام بود... اگه نه حالا حالا ها توي اون اتاق کثيف بودم.
romangram.com | @romangram_com