#آن_نیمه_دیگر_پارت_182
نمي تونم... .
ترلان موهامو از روي پيشونيم کنار زد و گفت:
معده ت داغون شده... چطور تونستي بيشتر از يه ماه هيچي نخوري؟ شانس اوري زنده موندي. بارمان مي گه که معجزه شده...
وسط حرفش پريدم و گفتم:
کجاست؟
ترلان دوباره لبخند زد و گفت:
رفته دنبال کاري... همين جاست... نگرانش نباش.
سوپ و هم زد و گفت:
فقط يه قاشق...
دهنم و باز کردم... قاشق دوم و که خوردم حالم بد شد... نمي تونستم چيزي بخورم... و جالب تر اين که ميلي براي خوردن نداشتم... انگار دوست داشتم با آ*غ*و*ش باز به استقبال مرگ برم که سايه ش و بالاي سرم احساس مي کردم.
******
به سرمي که به دستم وصل بود نگاه کردم. معده دردم اون قدر شديد بود که نمي ذاشت به هيچي فکر کنم. بدجور بي قرار شده بودم. مرتب از اين دنده به اون دنده مي شدم. احساس مي کردم خون توي رگام يخ زده... دوباره داشتم مي لرزيدم. تپش قلب پيدا کرده بودم. با ترس پيش خودم گفتم:
دوباره شروع شد!
تازه چشمم به ترلان افتاد که با نگراني نگاهم مي کرد. بدون اين که چيزي بگه از اتاق بيرون رفت و شنيدم که بارمان و صدا زد. دوست داشتم دست بندازم و سرم و از دستم بيرون بکشم... تاب و تحمل هيچي رو نداشتم. مي ترسيدم... از اين که درد استخوون و عضله هاي بدنم شروع بشه مي ترسيدم.
چشمم به برادرم افتاد که دم در ايستاده بود. اخماش اون قدر توي هم بود که شکستگي ابروش معلوم نمي شد. تو دلم گفتم:
يعني منم اين شکلي شدم؟
به لکه هاي آبي و سياه روي بازوش نگاه کردم که کمي بالاتر از خالکوبي عجيبش بود... درست مثل لکه هايي بود که روي دست من بود. کنارم روي تخت نشست. پارچه اي سياه رنگ رو کمي بالاتر از آرنجم گره زد. سرنگي که توي دستش بود و بالا اورد... با انگشتاش دنبال رگ گشت... رومو برگردوندم. سوزشي توي دستم احساس کردم.... و بعد... ضربان قلبم پايين اومد... بي اختيار چشمام و بستم... حسي از آرامش به قلبم نفوذ کرد... يادم رفت کجا دراز کشيده بودم... کنار کي نشسته بودم... حس مي کردم اگه دستم و دراز کنم مي تونم با لکه هاي قرمز و آبي شناور توي تاريکي بازي کنم... خيلي آروم بودم... دردي نداشتم... ديگه معده م اذيتم نمي کرد... بارمان راست مي گفت... يادم رفته بود که آرمان جلوي چشمم پرپر شد... يادم رفت مامانم وقتي جسد آرمان و توي پزشکي قانوني ديد غش کرد... يادم رفت ديگه هيچ وقت مثل قبل نشد... يادم رفت توي بيمارستان رواني بستري شده بود... و توي ر*ق*ص لکه هاي قرمز و آبي من بي گ*ن*ا*ه و فراموشکار بودم... من توي خونه مون بيهوش نشده بودم و با ديدن شواهد قتل شهرام محکوم نشده بودم... شاهرگ صدف و جلوي چشمم نزده بودند... خونش روي صورت و دستام نريخته بود... من توي اون دنياي بي وزني از يه بچه هم معصوم تر و فراموش کار تر بودم... نمي خواستم از اين دنيا جدا شم... دنيايي که با هر بار تزريق کوتاهتر مي شد...
چشمام و باز کردم... صداي خفه ي هق هق کسي رو شنيدم... توي آخرين تلاش هاي خورشيد وقت غروب براي روشن کردن اتاق چشمم به اون نيمه ي ديگه م افتاد... با موهايي که از دو طرف تراشيده شده بود و پوستي تيره... دستش و روي پيشونيش گذاشته بود... شونه هاش مي لرزيد... قطره هاي اشکش و ديدم که روي شلوار جينش مي چکيد... بغض گلومو فشرد... روي تخت نيم خيز شدم. سرم گيج رفت... قبل از اين که روي تخت ولو شم خودم و کنترل کردم و شونه ي بارمان و گرفتم. سرم و روي بازوش گذاشتم و گفتم:
منو ببخش...
با دستش دستم و گرفت... دستش يخ کرده بود. خيلي آهسته ... با صدايي که به اندازه ي تمام سال هاي جوونيمون بغض داشت گفت:
تو منو ببخش... اگه...
romangram.com | @romangram_com