#آن_نیمه_دیگر_پارت_168
دانيال لبخند پليدي بهم زد و گفت:
چي؟ عارت مي ياد دو ساعت اين نقش و بازي کني؟
چشم غره اي بهش رفتم و گفتم:
من قرار بود اينجا راننده باشم... نه چيز ديگه!
دانيال با قاطعيت گفت:
اون قول و قرارها بهم خورد. تو رو نمي شه کنترل کرد. از اين به بعد خودم مي خوام دور و برت باشم. فهميدي؟ بايد جلوي چشمم باشي. اگه بهم ثابت بشه که به درد اين کار نمي خوري مي دم شرت و بکنند.
چيزي نگفتم. تو دلم گفتم:
شايد اين طوري بهتر باشه...
با لحن معمولي پرسيدم:
اين يارو چي کاره ست؟
دانيال گفت:
يکي که خيلي توي کارمون بهش احتياج داريم... مي دوني! اگه هميشه بخواي از روش هاي معمول استفاده کني خيلي زود شکست مي خوري. پژمان مي تونه کمکمون کنه که پيشرفت کنيم... فقط مشکل اينه که ايشون يه مقدار دارن طاقچه بالا مي ذارن... بوي پول به مشامش خورده... براي همين فعلا ادعاي انسانيت مي کنه و حاضر نمي شه کمکمون کنه.
جلوي در يه آپارتمان چهار طبقه ي شيک متوقف شديم. يکي از باديگاردهاي دانيال گفت:
صبر کنيد ماشين و پارک کنيم و ...
دانيال وسط حرفش پريد و گفت:
شما دو تا توي ماشين بمونيد... اين يه مهموني دوستانه ست.
خشاب اسلحه ش و چک کرد و گفت:
مي تونم مراقب خودم باشم.
اسلحه رو توي جيب داخلي بارونيش گذاشت.
وارد حياط شديم. تعداد زيادي پله ي سنگي رو بايد بالا مي رفتيم تا به در ورودي برسيم. باغچه ي شيک سه طبقه اي دو طرف پله ها قرار داشت. وسط باغچه چراغ هايي به شکل فانوس قرار داشت. مي تونستم حدس بزنم توي بهار اين باغچه ي قشنگ با گل هاي رنگارنگ چه قدر ديدني مي شه.
طبقه ي اول رو باشگاه و استخر سرپوشيده تشکيل داده بود. به طبقه ي دوم رسيديم. در باز بود و يه مرد ميانسال دم در ايستاده بود. شلوار و جليقه ي سفيد با پيرهان آبي پوشيده بود. موهاي کم پشت جوگندمي و چشم هاي تيره داشت. چهارشونه و خوش اندام بود. با ديدن دانيال خنديد و گفت:
romangram.com | @romangram_com