#آن_نیمه_دیگر_پارت_167
******
دانيال يه پليور شيک سرمه اي پوشيده بود و کراوات خاکستري زده بود. يه باروني کوتاه سرمه اي هم تيپ خوبش و تکميل مي کرد. اون دو مرد هيکلي هم جلو نشسته بودند و يکي از اونا رانندگي مي کرد.
انگشتام و توي هم گره کرده بودم. سرم از فکر کردن به مسائل مختلف درد گرفته بود... حرف هاي بارمان به نظرم منطقي مي اومد. تو دلم آرزو مي کردم که عرضه ي اجرا کردن اين نصيحت ها و پيشنهادها رو داشته باشم.
تصوير زني که با ماشين زير کرده بودم... و از اون بدتر... مردي که شاهد مرگش بودم يه گوشه ي ذهنم مونده بود و تا از فکر کردن به چيزهاي ديگه فارق مي شدم به مغزم هجوم مي اوردند.
و در آخر... رادمان... يه جورايي دلتنگش بودم... اونو دوست خودم مي دونستم... تنها دوستي که داشتم... تنها همدردي که توي اون شرايط برام وجود داشت... يعني چه بلايي سرش اورده بودند؟ ... نگرانش بودم.
با صداي دانيال به خودم اومدم:
عوض شدي!
نيم نگاهي بهش کردم. ديگه اونو پيش خودم به عنوان يه فرد جديد مي شناختم و هرچه قدر تلاش مي کردم نمي تونستم اون دانيال درس خون توي دانشگاه و به خاطر بيارم. با اين حال پوزخندي زدم و گفتم:
توام... خيلي زياد!
سر تکون داد و گفت:
منظورم اين بود که خوشگل شدي.
جوابش و ندادم. اگه در شرايط ديگه اي بودم و يه پسر خوش تيپ و آراسته بهم مي گفت که خوشگل شدم تحت تاثير قرار مي گرفتم ولي... من يه نفر و کشته بودم و توي قتل سروان هم ناخواسته شريک شده بودم... ديگه اين طور مسائل اهميتش و برام از دست داده بود. اين افکار و احساسات دخترونه مال ترلان خوشبختي بود که توي خونه ور دل مامانش نشسته بود و اون قدر بي کار بود که مي تونست با هر حرفي براي خودش روياپردازي کنه.
به جاده نگاه کردم. هميشه دوست داشتم بدونم ميگون کجاست که آوا با خانواده ي عموش آخر هفته ها به اونجا مي ره. حالا توي شرايط و موقعيتي که اصلا انتظارش رو نداشتم راهي ميگون شده بودم... براي ديدن مرد ديوانه اي که از سرماي تهران برفي فرار کرده بود و به يه جاي سردتر پناه اورده بود. از جاده ي اصلي خارج شديم. وارد يه راه خاکي شديم که به ويلاهاي بالاي تپه منتهي مي شد.
دانيال گفت:
اسم اين مردي که داريم مي ريم پيشش استاد پژمان اِ... يعني همه استاد صداش مي کنند.
با بي علاقگي گفتم:
به من چه؟ نقش من اين وسط چيه؟
يه دفعه ياد توصيه ي بارمان افتادم. سر جام جا به جا شدم. حق با اون بود. نبايد اين طوري حرف مي زدم. بايد اطلاعات جمع مي کردم.
دانيال گفت:
تو امشب فقط وظيفه داري که با من کل کل نکني و اداي يه دوست دختر خوب و در بياري.
نتونستم جلوي خودم و بگيرم و با صداي بلندي گفتم:
چي؟
romangram.com | @romangram_com