#آن_نیمه_دیگر_پارت_169

پس محبي فهميده رگ خواب من دست تو اِ... بيا تو دانيال!

دانيال نيم نگاهي بهم کرد و با پژمان دست داد. سريع مغزم به کار افتاد و اسم محبي رو ذخيره کرد... ذهنم شروع به پردازش اطلاعات کرد... پژمان حاضر نبود با اين مبلغ به اين باند همکاري کنه... شخصي به اسم محبي دانيال و فرستاده بود که اونو راضي کنه... يعني امکان داشت که محبي همون رئيس باشه؟

دانيال دستش و روي شونه م گذاشت و گفت:

اينم دوست دخترم... باران!

باران؟ خب چرا از قبل با من هماهنگ نکرد؟ من با باران راحت نبودم... حداقل اي کاش يه اسمي مي ذاشت که به اسم خودم نزديک تر باشه. پژمان دستش و جلو اورد... دانيال با نگراني نگاهم کرد ولي برخلاف انتظارش با خوش رويي با پژمان دست دادم و گفتم:

واي بالاخره تونستم شما رو ببينم. دانيال خيلي از شما برام گفته بود.

دانيال خيلي سريع تونست خودش و جمع و جور کنه و حيرت زدگيش و پشت چهره ي سردش قايم کنه. اون شب اصلا قصد نداشتم سرکشي کنم. حرف هاي بارمان توي گوشم بود. مي دونستم جاي خوبي براي کسب اطلاعات اومدم. همين طور داشتم براي پژمان زبون مي ريختم:

واي چه خونه ي قشنگي!... چه باغچه ي خوشگلي هم داشت... منم هي به دانيال مي گم آخر هفته ها من و بيار اين دور و برها که آب و هواش خوبه ولي نمي دونم آخر هفته ها کجا سرش و گرم مي کنه که ياد هرچيزي مي افته جز من!

کم مونده بود دهن دانيال از تعجب باز بمونه. پژمان بلند خنديد و گفت:

راستش دانيال اولش خيلي تعجب کردم وقتي فهميدم بالاخره اسير يه دختر شدي ولي الان مي فهمم که حق داشتي!

دستش و روي شونه م گذاشت و موهام و ب*و*سيد. اخمام توي هم رفت. با اين که سن و سال بابام و داشت ولي چندشم شد. اگه دست خودم بود جاي ب*و*سه شو با دست پاک مي کردم. يه صدايي توي سرم گفت:

حقته! تا تو باشي اين قدر وراجي نکني.

سمت چپ در ورودي راهرويي بود که در هر سه اتاق خواب خانه به اون باز مي شد. دو تا پنجره با کرکره هاي زرد توي راهرو بود. انتهاي راهرو هم حموم و دستشويي قرار داشت.

من و دانيال وارد يکي از اتاق ها شديم. اتاق به نسبت خالي بود. فقط يه فرش ماشيني و يه مبل ليمويي رنگ رنگ اتاق بود. پالتوهامون و در اورديم. در کمد نيمه باز بود. متوجه شدم که قسمت داخلي در و يه آينه ي بزرگ تشکيل داده. همون طور که داشتم جلوي آينه موهامو مرتب مي کردم حرکات دانيال رو هم زير نظر داشتم. پشتم ايستاد و دستش و دور کمرم حلقه کرد. آهسته گفتم:

پررو نشو... مثل اين که جدي گرفتي ها!

از توي آينه ديدم که همون پوزخند مغرورانه روي صورتشه. سرشو نزديک گوشم اورد و گفت:

چي تو سرته؟

از اين که نفسش به گوشم مي خورد خوشم نمي اومد. سرم و به سمتش چرخوندم و گفتم:

دارم کاري که گفتي و مي کنم. چيه؟ خوشت اومده؟

نگاه معني داري بهم کرد و گفت:

همچين بدم هم نيومده.



romangram.com | @romangram_com