#آن_نیمه_دیگر_پارت_132


کجاي تهرانه؟

بارمان لبخند زد و گفت:

کي گفته که تهرانه؟

حدس مي زدم از شهر خارج شده باشيم. خواستم اطلاعات بيشتري از بارمان بگيرم... دوست نداشتم متوجه بشه براي چي... براي همين با لحني معمولي گفتم:

يعني الان بايد خيلي بريم تا به تهران برسيم؟

بارمان شونه بالا انداخت و گفت:

نمي دونم... بستگي به ترافيک داره...

نگاهي به جاده اي کردم که توش وارد شده بوديم. يه لحظه به سرم زد که م*س*تقيما از بارمان بپرسم کجاييم... ولي بعد... پشيمون شدم. هنوز هم بين خواستن و نخواستن بودم... نمي خواستم با دست هاي خودم بارمان و اسير کنم... تو دلم گفتم:

خدايا! دستت درد نکنه. م*س*تقيما منو انداختي وسط جهنم!

با اين حال به خودم دلداري دادم و گفتم که بهتره بدونم کجاي دنيا اسير شدم. تا خواستم از بارمان چيزي بپرسم گفت:

يادت که نرفته!

نگاهي معني دار بهم کرد. نمي دونستم منظورش چيه. با سر اشاره کردم که چي مي گي؟ فقط به نشونه ي سکوت دستش و روي بينيش کجاست... آهي کشيدم... چرا... يادم بود. فقط اميدوار بودم که اين روش عوض شده باشه.

مي دونستم توي ماشين ميکروفون کار گذاشته ند. ديگه جرئت نداشتم از بارمان سوالي در اين مورد بپرسم. براي همين با بي ميلي گفتم:

نقشه ت چيه؟

بارمان که از عوض کردن موضوع خوشش اومده بود گفت:

مجيد اين چند روز دنبال اين دختره بوده. الان داره از کلاس زبان برمي گرده. يه مسير خلوتي رو پياده مي ره. توي يه خيابونيه که بيشتر ساختموناش در حال ساخت هستن و کس زيادي اون دور و بر زندگي نمي کنه. نقشه ي من اينه که من و مجيد دقيقا توي همون خيابون براش مزاحمت ايجاد کنيم. تو مي توني سر به زنگاه برسي و تيريپ قهرمان بازي در بياري... دختره رو نجات بده و سوار ماشين بکنش... مي خوام يه جوري باشه که به خاطر در رفتن از دست ما سوار ماشين تو بشه. بعدم به اسم شلوغي خيابون يا درمانگاه... يا هرچيزي که توي اون موقعيت به نظر خودت خوبه سمت آدرسي که توي پوشه خونديش ببرش. اونجا ما سر مي رسيم و دختره رو تحويل مي گيريم. همين! کار خيلي آسونيه. فقط مي خوان مطمئن بشن که آدم قابل اعتمادي هستي. لطف کن و اين موضوع رو بهشون ثابت کن. مقاومت کردن و تسليم نشدن خوبه ولي رک بهت مي گم... تو اصلا توش مهارت نداري.

در همين موقع مجيد متوقف شد. منم ماشين و کنار جاده کشيدم. مجيد شروع به صحبت کردن با موبايلش کرد. يه لحظه به فکرم رسيد که پام و بذارم روي گاز و همراه بارمان فرار کنم. در همين موقع مجيد به سمتمون اومد. گوشي موبايل و دست بارمان داد و گفت:

بعدش... گوشي و پيش خودت نگه دار... بارمان! خطش کنترل مي شه. در عرض چند ثانيه هم رديابي مي شه. بچه نشي...

بارمان وسط حرفش پريد و با بداخلاقي گفت:

خيلي خب برو پي کارت! خودم همه ي اينا رو مي دونم.

شيشه رو بالا داد و گوشي و روي گوشش گذاشت. مجيد دوباره سوار موتور شد و به راه افتاديم.


romangram.com | @romangram_com