#آن_نیمه_دیگر_پارت_133

گوشم و براي شنيدن مکالمه ي تلفني تيز کرده بودم ولي بارمان حرفي نمي زد و فقط گوش مي کرد. چشم به جاده دوخته بودم. صداي قيژ قيژ برف پاک کن توي گوشم مي پيچيد. دونه هاي درشت برف روي شيشه ي ماشين مي نشست و بعد با حرکت برف پاک کن محو مي شد. سعي مي کردم موتور و گم نکنم و م*س*تقيم دنبالش برم. تلفن بارمان تموم شد. موبايل و توي جيبش انداخت. دست زير صندليش کرد جعبه اي رو بيرون اورد. از توي يه جعبه ي سفيد رنگ يه شي فلزي در اورد... مي شناختمش... ردياب بود. پوفي کردم و گفتم:

چيه؟ مي ترسند در برم؟

بارمان شونه بالا انداخت و گفت:

براي اطمينان بيشتر.

بدون هيچ حرفي ساعتم و باز کردم و به بارمان دادم. بعد از اين که ردياب و کنار صفحه ي ساعت جاساز کرد بهم پسش داشت. ساعت و دوباره بستم. بارمان تذکر داد:

حواست باشه با ماشين جايي نري که توي برنامه نيست. طبق همون کروکي که برات کشيده بودند برو. فهميدي؟ اينا منتظر بهونه ن ها!

پوزخندي زدم و گفتم:

يه جوري مي گي انگار بار اولمه که قراره از اين کارها بکنم.

بارمان شونه بالا انداخت و آهسته گفت:

نگراني هاي يه برادر بزرگ تر!

سرم و به سمتش چرخوندم. فقط براي يه لحظه مردي رو کنار ديدم که نه صورتش تيره بود... نه پاي چشماش گود افتاده بود... مردي رو ديدم که با هم پا به اين دنيا گذاشته بوديم که يه روز خوش بهمون نشون نداده بود... کسي که خنده ها و گريه هامون با هم بود... غم و غصه هامون مشترک بود... هدفامون يکي بود... توي زندگيم هيچ وقت نبودش و احساس نکرده بودم... توي اون بيست و شيش سال هيچ دلخوشي ديگه اي جز هم نداشتيم...

عوض شده بود... ولي هنوز هم حس مي کردم نيمه ي ديگه منه... حس مي کردم قسمتي از وجود منه که کمتر از اين نيمه م برام عزيز نيست...

لبخندي پرمهر بهش زدم و گفتم:

نگران نباش... کارم و بلدم...

و به خودکاري فکر کردم که از يقه ي لباسم آويزون شده بود... دستمالي که توي جيبم مچاله شده بود... هنوز هم بين خواستن و نخواستن دست و پا مي زدم...

جاده ي مخصوص رو که شناختم متوجه شدم که نزديک هاي کرج هستيم. هرچند از کرج به جز مهرشهر که چند سال پيش چند بار اونجا پارتي رفتيم جاي ديگه اي رو بلد نبودم ولي اون جاده رو خوب مي شناختم... جدا توي کرج بوديم يا اطرافش؟

به تهران که رسيديم اسير ترافيک شديم. نگاهي به ساعتم کردم و گفتم:

پدري که دخترش و تا اين وقت بيرون از خونه بذاره و بهش اجازه بده تنها برگرده حتما خيلي از دخترش مطمئنه.

بارمان سر تکون داد و گفت:

دختر بيست و پنج شيش ساله هم با نقشه ي من به ماشينت پناه مي ياره... نگران نباش. فقط يه چيزي يادت باشه... کاري به نظريه ي دانيال نداشته باش... اصلا با اين دختره تيک نزن. فقط نقش يه مرد غيرتي و بازي کن. منظورم و متوجه مي شي؟

نگراني هاش کم کم داشت عصبيم مي کرد. چرا اين قدر بهم بي اعتماد بود؟ با سر جواب مثبت دادم و گفتم:

چته؟ چرا اين قدر بهم شک داري؟

romangram.com | @romangram_com