#آن_نیمه_دیگر_پارت_131

زيرچشمي نگاهش کردم و گفتم:

يادته يه بار همچين زد پس سرم که پيشونيم خورد به شيشه ي ماشين و خون اومد؟

بارمان سيگاري روشن کرد. صورتش و جمع کرد و با غيظ گفت:

از همون روز ازش متنفر شدم... بعد از رفتن منم دست به زن داشت؟

سرم و به نشونه ي نفي تکون دادم و گفتم:

از اون دبدبه و کبکبه ديگه خبري نيست... هنوزم داد بيداد مي کنه و گير مي ده ولي ديگه ما هم بزرگ شديم... يادم نمي ياد از دوره ي دبيرستان به بعد ازش کتک خورده باشيم.

بارمان به ماشيني که چند متر جلوتر پارک بود اشاره کرد و گفت:

سوار شو!

يه پژو 206 سفيد صندوق دار بود... ماشيني که خيلي زياد بود... فکر هوشمندانه اي بود. به سمت ماشين رفتم. دستم و براي گرفتن دستگيره دراز کردم که صداي غيرفعال کردن دزدگيرش بلند شد. سرم و چرخوندم و توي تاريکي دنبال کسي گشتم که دزدگير و زده بود. از بين دونه هاي درشت برف چشمم به مردي افتاد که روي يه موتور نشسته بود و به ما نگاه مي کرد. بارمان به طرفش رفت و سوئيچ و ازش گرفت. به سمت ماشين برگشت و سوئيچ و برام انداخت و گفت:

بريم!



همين که ماشين و روشن کردم پرسيدم:

بايد کجا بريم؟

بارمان با سر به موتور اشاره کرد و گفت:

دنبالش برو.

با کنجکاوي پرسيدم:

کيه؟

بارمان گفت:

اسمش مجيده. از بچه هاي تيم هاي بالاتره... مي دوني يعني چي؟ يعني چاکر و مخلص رئيسه... حواست بهش باشه چون بدجوري حواسش بهمونه.

تو دلم گفتم:

فعلا که پشتش بهمونه.

همون طور که رانندگي مي کردم به اطرافم نگاه کردم. پرسيدم:

romangram.com | @romangram_com