#آن_نیمه_دیگر_پارت_112


بارمان تکون محسوسي خورد. سر جاش جابه جا شد و چشم غره اي کار ساز به رادمان رفت... رادمان سرش و پايين انداخت. بارمان عصباني شد و گفت:

چته؟ چرا سرت و پايين مي ندازي؟ مگه ديشب بهم نگفتي که راضي شدي؟

رادمان با تعجب سرش و بلند کرد. بارمان که چشماش از عصبانيت گشاد شده بود داشت با چشم و ابرو براي رادمان خط و نشون مي کشيد. رادمان دهنش و باز کرد که چيزي بگه... دانيال با صداي بلندي گفت:

يا همين الان مي گي آره يا تحويل پليس مي ديمت.. برادرت هم مي بنديم به تخت و اون قدر مي زنميش تا ترک کنه. اون وقت خودش و مي فرستيم پي اين ماموريت. جوابت چيه؟ زود باش همين حالا بگو.

رادمان مکثي کرد. دانيال با عصبانيت رو به يکي از مردها کرد و گفت:

ببرش... داره ناز مي کنه... ببرش و جلوي کلانتري از ماشين پرتش کن بيرون...

مرد سرش و براي دانيال خم کرد و به سمت رادمان اومد. بارمان داد زد:

يه چيزي بگو ديگه! مي خواي اعدامت کنند؟

مرد به رادمان رسيد. من و با خشونت کنار زد. قدش نزديک دو متر بود و شايد دور بازوي عضلانيش فقط چند سانتي متر از دور کمر من کوچيکتر بود! بازوي رادمان و گرفت و به سمت عقب کشيدش. رادمان بالاخره گفت:

خيلي خب... باشه... همکاري مي کنم.

دانيال با عصبانيت گفت:

ديگه نمي خوام همکاري کني... همون بارمان بمونه بهتره. تو از اولشم به درد نمي خوردي.

مرد دستش و دور گردن رادمان انداخت و به سمت در کشوندش. رادمان تقلا کرد که خودش و آزاد کنه. صورتش به خاطر کمبود اکسيژن قرمز شد. دست بارمان به سمت اسلحه ي پشت شلوارش رفت. رادمان چنگي به بازوي مرد انداخت و داد زد:

خيلي خب... خيلي خب... همکاري مي کنم... غلط کردم.

دانيال به مرد اشاره کرد که رادمان و ول کنه. همين که مرد بازوش و کنار کشيد رادمان ازش دور شد. خم شد و دستش و روي گلوش گذاشت... چند بار نفس عميق کشيد... بارمان دستش و پايين انداخت.

دانيال از جاش بلند شد و به بارمان گفت:

يه دو سه تا ماموريت ساده و آبکي بهشون مي دم که ببينم چه قدر سر حرفشون هستند. بعد مي فرستمشون سر ماموريت اصلي.

جلو اومد و بهم نزديک شد و گفت:

تو با من بيا... کارت دارم.

با هم به سمت يه گوشه ي سالن رفتيم. يه لحظه برگشتم و با نگراني به رادمان نگاه کردم. صاف ايستاده بود ولي دستش هنوز به گلوش بود... سرم و چرخوندم و کنج ديوار ايستادم. دستام و پشتم گذاشتم و پاي راستم و جلوي پاي چپم اوردم. سرم و پايين انداختم و منتظر موندم که حرف هاي دانيال رو بشنوم... خدا خدا مي کردم که زودتر بره... اي کاش مي شد هرچه زودتر به اتاقم برگردم...

دانيال آمرانه گفت:


romangram.com | @romangram_com